مرداب مجنون

آسمان  پدرمان و زمین مادرمان و انسان من. اما نه! آسمان، آسمان است و زمین، زمین.. و حال انسان، قدم گذاشت بر روی زمین و راه رفتن را شروع کرد. آرام و آهسته. آنقدر سبک قدم برمی داشت که انگار خاکی نیست. سرش را بلند کرد، جا خورد، آسمان نبود. پایین را هم نگاهی کرد، دلهره در دلش نشست، زمین هم نبود! جنونش بازگشته بود. موهای سیاه و بلندش را که در ناله باد پریشان بود یکجا جمع کرد و با یک دستش محکم گرفت. چاقوی قدیمی را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به بریدن. چاقو که کند بود  تک تک موهای سرش کشیده می شد و درد دوست داشتنی، اما بعد نوبت چه بود؟  حس کردن سرمای احساس سردش. لباس هایش را در آورد چشمانش را بست و تصور کرد.. دانه‌های سفیدی که از آن بالا روی دستان هوا سر می‌خوردند و آرام روی زمین دراز می‌کشیدند و دنیای سفید را تا معصومیت نگاه کودکانه به رخ می‌کشیدند.. سرما بود و باد هم می‌وزید. تنش شروع به لرزیدن کرد. دندان هایش به هم می خورد. چشمانش را باز کرد. روی برف ها دراز کشده بود و غلت میزد و با هر بار غلت خوردن روی برف‌ها سوز سرما بیشتر نیشش می‌زد. می‌خواست با برف بیشتر در آمیزد تا .. رنگ از چهراش پرید و به سفیدی رفت .. و گرمای وجودش آرام آرام به خاموشی رسید تا احساس سرد دانه‌ی برف بی‌احساس!

زمان آب شدن رسید. آرام آرام جریان زندگی را شروع کرد. از بین پستی و بلندی‌ها، از روی خاک و شن ریزه‌ها. کشیده شدن تمام وجودش روی سنگ‌ها اما دردی نداشت.

کجا؟ سوالی که مدام می‌پرسید.. دریا، شاید هم خورشید. سردرگم بود. ” من انتخابی ندارم، این جهت و شیب پستی و بلندی‌هاست که من را هدایت می‌کند، این کم و زیاد شدنه شدت نور است که تصمیم می‌گیرد من را به سمت خورشید تا اوج بکشاند یا نه و من هیچ اختیاری ندارم”.  زمین زیر وجودش می‌گذشت و دیگر هیچ وقت بر‌نمی‌گشت. نبض جریان میزد و سردرگمی عذابش می‌داد. تا اینکه از دور متوجه یک دو راهی شد. انتخاب کردن و تسلیم شدن..  باید زود تصمیم می‌گرفت  قبل اینکه از آن دو راهی بگذرد. صدای شر شر .. و لبخندی که در اوج آرامش روی آب نقش بست. انتخاب کرد انتخاب کردن را. راهش جدا شد از جریان بزرگ رودخانه و جوی آبی شد تا .. کجا؟ تصمیمش را از همان لحظه‌ی انتخاب اول، گرفته بود. هدفش خیلی از دریا و خورشید دور بود. از رودخانه دورتر اما می‌دانست که گم نمی شود.. و می‌دانست که نه دریا نه خورشید نه رودخانه هیچ کدام برای پیدا کردنش نمی‌آیند اما خوشحال بود چون انتخاب خودش را داشت. مرداب بستری برای نیلوفر آبی. تنها همین و همین و همین.. آرامش و عشقی که او از دنیایش می‌خواست. شاید ساده کودکانه و کور کورانه در نظر دیگران اما یک انتخاب برای مجنون.

لیلا کوت آبادی 

24 دی 91

جنون بازیگری

کاش راهی بود که به خود بفهمانم که قصه‌ها را در دنیای واقعی نباید پذیرفت اما با بازیگرانی که خوب دیالوگ‌هایشان را می‌گویند و در بازی غرق شده‌اند می‌ترسم من هم جنون بازیگری بگیرم.

لیلا کوت آبادی

21بهشت 94

جسم و ذهن

برای آسمانی که همه نگاه ها بدان سوست در حالی که زیر پاهایشان را که بر آن قدم می گذارند نمی بینند…
ذهن انسان در کجاهاست و جسم انسان در کجا!

لیلا کوت آبادی

4مهر 93

For the sky that is center of attention while they don’t see under of their feet that step on it..
Where is the human mind and where is the human boy!

leyku

زمستان

زمستان بود و لحظه های سرد جدای‎اش. معشوق بود و نفس‌های گرم و صدای بریده بریده‌اش. کاش با بوسه‌ای می‌ربودمش تا اسیر لب‌های فریبنده می‌کردمش. کاش او را به قلب ساده نسپرده بودمش تا نشکند زمانه آن را با دستان سردش. زمستان بود و لحظ‌ه‌های سرد جدای‎اش و او رفته بود و من مانده بودم با حسرت یک بوسه از لب‌های سرخش.

لیلا کوت آبادی – لیکو

۲۲ داد ۹۳

پاییز

پاییز دلم را از جا می‌کند و من چه مست شده‌ام با جرعه‌ای از نسیم پاییزی در تماشای این زیبا روی موهنایی.  برگ برگ لباس‌هایش را از تنش می‌کند همچو یک دیوانه حیران و سرگردان و مرا گنگ می‌کند گرمای تن سفید و عریانش و لحظه‌ها را می‌شمارم برای هم آغوشی گرم زمستانه‎ای‌ در بسترش.

لیلا کوت آبادی – لی کو – لیکو – زومکس

۲۱ داد ۹۳

کنترل + زد

می دونی کنترل + زد چیز بدیه… آخه ذهنت رو به این عادت می‌ده که می‌تونی اتفاقات رو به حالت قبل برگردونی… اما تو دنیای واقعی کنترل+ زدی وجود نداره. و تو گاهی وقتا ناخوداگاه تو ذهنت کنترل + زد رو می‌زنی و منتظری که همه چیز به حالت قبلی برگرده.

لیلا کوت آبادی

۷ مرداد ۹۳

فریاد می زنم آسمان را

آسمان را فریاد می‌زنم تا ستاره را با ساز من بنوازد… و زمانی گذشت تا فریادم سکوت شد و سکوتم آسمان را لرزاند.

لیلا کوت آبادی

بخش اول 89 – بخش دوم 90