درمانده

زمستان سخت نزدیک است و تو دور، به قدر جریان زمان و سکون مکان… هم این گویی سرنوشت ماست، بودن از دو دنیای موازی، جدا از هم.

لیلا کوت آبادی

پ. ن. سرمای زمستان به درونم دمیده شده و من دختر یخ‌زده ای هستم که تنها گرمای بوسه ای از روی عشق و علاقه‌ی صادقانه، می‌تواند به درونم نفوذ کند و من را به زندگی بازگرداند. لیکو.

تابوت

چهار فصل داریم اما هیچ کدام از آن من نیست… من یک تابوت سنگی ام برای به حبس کشیدن روحی تنها که در بی زمانی و بی مکانی دنیا دفن شده.

لیلا کوت آبادی

ته دره

به نام او که تنها اوست

اولین بار که مُردم ته یه دره دفن شده بودم.

همه جا تاریک بود تا اینکه خورشید یواش‌یواش خودش رو نشون ‏داد. نسیم که اون حوالی پرسه می‏‌زد منو دید و روی تنم دستی کشید و بیدارم کرد. هنوز ته دره بودم و کور. گرمای انگشت‎های خورشید رو روی پوستم حس می‌کردم. مُشتم سفت شده بود، به زور انگشت‎هامو از هم باز کردم. چندتا دونه کف دستم بود؛ از مهمونی شب گذشته. قورتشون دادم. دونه‌ها رفتن پی رَحِمم… هوا چرا داشت سرد می‌‏شد؟ خورشید کجا غیبش زده بود؟ صدای رعد و برق رو شنیدم که یکهو منو ترسوند. گوش‌ه‏ای از لباس آفتاب رو دیدم؛ پشت ابرها غرق معشوقش بود، بی‎خبر از این‎که نم نم بارون خبر از طوفان می‎داد. من هنور ته دره بودم. بارون تندتر و تندتر می‎شد. قطرات بارون خودشون رو می‏‌کوبیدن به دل زمینی که من هم جزئی از اون شده بودم. آب‌ جمع ‌شده بود تو چاله‎های کوچیک و داشت تو بستر رودخونه جریان می‌‏گرفت. من هم اونجا بودم، توی بستر و بارون چه وحشیانه وارد بدنم می‌شد… منِ مُردهِ، پر شده بودم از حیات! ابرها که به یکباره از خود بی‎خود شده بودن، بعد از این بارش طوفانی، خالی از هرچی مایع حیات، بی‌صدا و یکهو از بالای سر دره راهشون رو گرفتن و رفتن به سرزمین‎های دورتر. دونه‌ها شروع کرده بودن به جوونه زدن از پیِ رحمم… آفتاب هم خسته از دیدار معشوق داشت می‌‏رفت پشت کوه‎ها تا یه دل سیر بخوابه. این بار شب بود که بی‌صدا خزیده بود توی بسترم اما من کور بودم و نمی‏‌دیدم. جوونه‌ها داشتن آروم آروم از توی سوراخ گوش‌هام، بینی‌م، دهنم و…  بیرون می‎زدن و با گذر هر لحظه تبدیل می‎شدن به درخت‌های تنومند بی‌بار. اما چشم‌هام از توی چشم‌هام دوتا جوونه‎ی درخت سیب بیرون زده بود. ریشه‎هاشون رو توی قلبم فرو کرده‎ بودن و بار سیبشون رو تو دل آسمون؛ سرخ بودن و ممنوعه. عمری گذشت تا اینکه از دور صدای خوش‎وبش آشنایی رو ‎شنیدم؛ صدای آدم‎ها، زنده‎ها. یادم اومدم که من هم روزی آدمی بودم، زنده تو روشنایی روز و تاریکی شب. بالاخره آدم‎ها اومده بودن سراغ من اما نه… اومده بودن سراغ سیب‎های من. بی هیچ خیالی سیب‌هام رو چیدن؛ یکی یکی… واسه مهمونی فردا شبشون و بدون هیچ کلامی با سبدی از روح من رفتند پی زندگیشون.

لیلا کوت آبادی

خودم بودن

نیاز نیست سعی کنم خودم باشم، چون خودم هستم. زمانی که سعی می‌کنم درواقع از خودم دور می‌شوم. نیاز نیست حتما کاری که دوست دارم یا حرفی که دلم می‌خواهد را بزنم… چرا که موقعیت شناسی بخشی از وجود من است. قرار نیست تمام خودم را نشان بدهم که بگویم این منم. من و خدای من در جریانیم و همین کافیست.

آنچنان درگیر ثابت کردن خودم به همه بوده ام که فراموش کرده ام من هم یک انسانم، نه یک نمونه ی پیش روی دیگران برای کالبدشکافی.

آتش درون

آتشی از درونم شعله می‌کشد تا عمق چشمانم گرمِ گرمَم. نورش، حرارتش و گرمای وجودش را حس می‌کنم. ریشه دارد این حس به قلبم، تنه می‌زند به ذهنم و شاخ و برگ می‌دهد به روحم… گرم می‌شوم، سبز می‌شوم و آرام. در اعماق حیاتم آتشی بر پاست از شوق و ذوق و احساسم که من چو ستاره ای در اوج می‌درخشم و به فراتر از اوج آرام می‌گیرم.

لیلا کوت آبادی

در تماس نزدیک از نوع دور

همه چیز آنجاست

در برهوتی سرد و بورانی

و من خاکزاری به درونِ شن زار

پوسیده از برون

شوره زار گشته از درون

حیات رفته از جانم؟

بلند صدایم کن

خوابم

نمی‌شنوم

دورم

نمی‌شنوم

خاکم

نمی‌شنوم

سردم

نمی‌شنوم

مرده ام شاید

بلندتر صدایم کن.

لیلا کوت آبادی

13Q9

تو درون منی یا من به درون تو… کداممان دیگری را خیال می‌کند. آینه مرا نشان می‌دهد، دختری با نگاه عمیق. من پس 9 و تو ‌‌Q…؟ یا نه بلعکس، چه فرقی می‌کند؟ جدا از همه ی این ها من دلتنگم… چه نزدیک به من تویی و من تو را نمی‌بینم… بیاب مرا، صدایم کن.

لیکو

امید همیشه هست، جایی در اعماق وجودم و روشنایی اش مسیرم را روشن می‌کند تا فراتر از اوج

گذشته حال آینده خواب رویا مجاز واقعیت… همه در هم پیچیده. هیچ نمی‌فهمم گذری هست یا که نیست… من هست نیست… درد هست نیست… حوصله ای هست نیست… تنها سرگردانی ست… اما نه، یک چیز هست امید… پس من هستم، زنده و در مسیر رو به فراتر از اوج.

(وقتی خوب فکر می‌کنم انصاف نیست خودم رو مقصر یا مسبب بدونم. دنیا شده خیال برام. آدم ها و ارتباطات انگار بی معنی هستن… اما نه، من وجود دارم چون هستم. نمردم. زنده ام. تو مسیرمم، نوشتن. آینده رو می‌بینم چون وجود دارم. کافیه به جای انرژی منفی به خودم انرژی مثبت بدم و اون حسرت رو بفرستم پی کارش چون امید هنوز زنده ست .)

لیلا کوت آبادی

فرزند

از شوق وُ ذوق وُ درد وُ رنج ها که بگذری (دنیا) … دیدن خنده ای که نیم بر لب تو، نیم بر لب یار و کامل بر لب اوست چه صفایی دارد… بهشت همینجاست دیدن لبخند حاصل حتی بر لب ساحل و به خیالی آسوده شروع دیگر سفری از آخِر …

لیلا کوت آبادی