دنیا آمدم

#داستانک_من_کنار_تو_هستم_ب_قلم_لی_کو?

دنیا..
آمدم و دور از تمام آنچه قبلا تصور کرده بودم.. با دنیایی از آدم ها روبراه شدم

من قبل از این هیچ آدمی را ندیده بودم ک هیچ تصوری از وجود چنین بشری هم نداشتم..

آن ها هر صبح برایم آب و علوفه می آوردند و هر روز عصر شیرم را می دوشیدند

اما..
هیچ وقت کنارم نمی نشستند و از دردهای من نمی شنیدند.
من اما، همیشه شنوای دردها و رنج هایشان بودم

روزی..
شیرم خشک شد
ولی آن ها مرا به پیرمردی فروختند
اما ب روی خود نیاوردند ک شنیدن و ب دوش کشیدن این همه رنج، شیرم را خشک کرده

در مزرعه پیر مرد از صبح تا شب راه می رفتم و قطعه ی چوبی ک سنگینی زیادی داشت را پشت خود می کشیدم و شب خیش را خسته به آغول می رساندم

آنجا بعد از سه سال.. پیر مرد مُرد
فرزندش ک قبلا همسر مردی حریص و تن پرور شده بود مرا به قصاب فروخت

قصاب با تمام درد و رنجی ک در چشمانش هویدا بود بدون گفتن درد و رنج هایش، تنها ب درد من پایان داد

و
من اینک کنار تو ایستاده ام
و تو گوشت من را با چه لذتی به دندان می کشی و برای لحظاتی دردهایت را ب فراموشی می سپاری..

و من خوشحالم ک نه خویش دردی می فهمم ک هیچ، برای لحظاتی درد تو را هم ب عالم فراموشی ک در آن اسیرم می کشم..

#داستانک_اوتومات
#من_کنار_تو_هستم
#لی_کو?
@jamvazh

صدای ساز

#داستانک_صدای_ساز_ب_قلم_لی_کو?

ته دره..
صدای سازش.. ب گوشم رسید
اما خورشید اون بالا می تابید..
ته دره سایه بود..
اما..
من چی کار باید می کردم
خورشید، نماد حیات بود و زندگی و تقدس..
دره، نماد ثقوط بود و مرگ و سیاهی..
اما اون صدا منو از ته دره می خوند..
کافی بود یا اون صدا رو نادیده بگیرم و مثل همه برم سمت خورشید
یا ندای درونم رو پی بگیرم و برم ب عمق دره
کدوم راه..
کدوم..
تا اینکه.. ی پرنده لبه ی دره افتاد.. و ناپدید شد
و من.. فقط نوای ساز رو شنیدم ک بیشتر از پیش صدام می کرد..
اون پایین.. قلب من بود ک می تپید..
رفتم لبه دره و دیدم ک اون پرنده توی هوا معلقه و بی توجه ب اوج و قعر، پرواز می کنه، گاهی ب سمت دره، گاهی ب سمت آسمون..

چرا من منتظرم.. قرار نیست ک تو این شک و دو دلی، لب دره بمیرم.. یا اوج یا قعر.. اما اینجا تو شک و دو دلی موندن، تهش مرگه..
چشمام رو می بندم و رها می شم.. و سغوط می کنم..
و نوای ساز ک نزدیکتر و نزدیکتر می شه و گویی منو با خودش ب اوج آرامشم نزدیکتر می کنه..
و من.. خنک می شم، توی سایه..
و جون می گیرم توی اون آبی ک ته دره و توی رودخونه جریان داره..
و اونی ک فلوت رو می زد، با دیدن من بلند می شه و به سمت رودخونه می یاد و کمکم می کنه تا از آب بیرون برم..
و اونجا.. آتیشی برپاست و صدای ساز و آغوش یار..
و اون بالا هنوز خورشید و پرنده و صخره های کوهستانه..
و من سقوت کردم.. اما نه در سیاهی و تباهی.. سقوط کردم.. در اوج و زندگی و آرامش..
قرار نیست.. ک من با عقاید و اصول دیگران به خورشید برسم، شاید اونا صدای سازشون رو از سمت خورشید بشنون.. اما من.. اون پایین .. ته دره.. زندگیمو پیدا کردم..
خوب گوش کن.. ببین صدای سازی ک تو رو می خونه از کجا می یاد
#داستانک_لیلا_کوت_آبادی
#لی_کو?
@jamvazh