عطسه

یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد… افتاد دنبال راه چاره… تا رسید به گل قاصدک… قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم…؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از تو پول خواستم تا عطسه ات رو قطع کنم…؟ یه نفر به خودش اومد و دید موقع حساب کتاب کردن، عطسه هاش قطع شده… حسابی از خودش خجالت کشید… قاصدک گفت: بیخیال رفیق… بهانه ای شد واسه رفاقت، شروعش با من، بقیه اش با هم.

لیلا کوت آبادی

ته دره

به نام او که تنها اوست

اولین بار که مُردم ته یه دره دفن شده بودم.

همه جا تاریک بود تا اینکه خورشید یواش‌یواش خودش رو نشون ‏داد. نسیم که اون حوالی پرسه می‏‌زد منو دید و روی تنم دستی کشید و بیدارم کرد. هنوز ته دره بودم و کور. گرمای انگشت‎های خورشید رو روی پوستم حس می‌کردم. مُشتم سفت شده بود، به زور انگشت‎هامو از هم باز کردم. چندتا دونه کف دستم بود؛ از مهمونی شب گذشته. قورتشون دادم. دونه‌ها رفتن پی رَحِمم… هوا چرا داشت سرد می‌‏شد؟ خورشید کجا غیبش زده بود؟ صدای رعد و برق رو شنیدم که یکهو منو ترسوند. گوش‌ه‏ای از لباس آفتاب رو دیدم؛ پشت ابرها غرق معشوقش بود، بی‎خبر از این‎که نم نم بارون خبر از طوفان می‎داد. من هنور ته دره بودم. بارون تندتر و تندتر می‎شد. قطرات بارون خودشون رو می‏‌کوبیدن به دل زمینی که من هم جزئی از اون شده بودم. آب‌ جمع ‌شده بود تو چاله‎های کوچیک و داشت تو بستر رودخونه جریان می‌‏گرفت. من هم اونجا بودم، توی بستر و بارون چه وحشیانه وارد بدنم می‌شد… منِ مُردهِ، پر شده بودم از حیات! ابرها که به یکباره از خود بی‎خود شده بودن، بعد از این بارش طوفانی، خالی از هرچی مایع حیات، بی‌صدا و یکهو از بالای سر دره راهشون رو گرفتن و رفتن به سرزمین‎های دورتر. دونه‌ها شروع کرده بودن به جوونه زدن از پیِ رحمم… آفتاب هم خسته از دیدار معشوق داشت می‌‏رفت پشت کوه‎ها تا یه دل سیر بخوابه. این بار شب بود که بی‌صدا خزیده بود توی بسترم اما من کور بودم و نمی‏‌دیدم. جوونه‌ها داشتن آروم آروم از توی سوراخ گوش‌هام، بینی‌م، دهنم و…  بیرون می‎زدن و با گذر هر لحظه تبدیل می‎شدن به درخت‌های تنومند بی‌بار. اما چشم‌هام از توی چشم‌هام دوتا جوونه‎ی درخت سیب بیرون زده بود. ریشه‎هاشون رو توی قلبم فرو کرده‎ بودن و بار سیبشون رو تو دل آسمون؛ سرخ بودن و ممنوعه. عمری گذشت تا اینکه از دور صدای خوش‎وبش آشنایی رو ‎شنیدم؛ صدای آدم‎ها، زنده‎ها. یادم اومدم که من هم روزی آدمی بودم، زنده تو روشنایی روز و تاریکی شب. بالاخره آدم‎ها اومده بودن سراغ من اما نه… اومده بودن سراغ سیب‎های من. بی هیچ خیالی سیب‌هام رو چیدن؛ یکی یکی… واسه مهمونی فردا شبشون و بدون هیچ کلامی با سبدی از روح من رفتند پی زندگیشون.

لیلا کوت آبادی

ماده سگرگ

سگ، جاده‌ی خاکی، خرابه‌ای در آن دورها و زوزه‌ی باد که زوزه‌ی سگ را می‌بلعد. می‌ایستم و به جمعیتی که سمت راست جاده‌ی خاکی ایستاده نگاه می‌کنم. او هم در حالی که لنگه کفشی پاره در دست دارد بین جمعیت ایستاده و همراه با آن‌ها بلند بلند می‎خندد. یکی از بین جمعیت  متوجه حضور من می‌شود و بعد مرا به بقیه نشان می‌دهد. همه‌ی نگاه‌ها به سمت من برمی‌گردد و او هم نگاه می‌کند. بعد از سکوتی سنگین یکی از آن‌ها چیزی می‌گوید و بعد قهقه‌هایی که در ناله‌ی باد گم می‌شوند. آن‌ها چه می‌گویند که ماده سگ به خود می‌لرزد. نه از سرمای پاییز نیست. نه به این خاطر که موهای بدنش در چندین قسمت ریخته و سرما به بدنش نزدیکتر شده نه. صدای خنده‌ی آن‌ها سرد است. سگ پوزه‌اش را به سمت جمعیت کرده و بعد شروع به پارس کردن می‌کند. اما در پاسخ او لنگه کفشی به سویش پرت می‌شود و در پهلوی فرورفته‌اش می‌نشیند و به دنبالش سنگ، کلوخ و چوب تا بی‌ارزشی موجودی را، تنهایی و نجاستش را به رخ کشند و تکه استخوانی شاید از روی ترحم که پشت سرش پرت می‌شود ولی او برنمی‌گردد تا زبانش را به آن استخوان بیاویزد.

خورشید آخرین نفس‌های مسیحایی خود را به کالبد زمین می‌دمد و باد هوهو کنان دسته‌های خار و خاشاکش را به آغول شب هل می‌دهد و سگی که لنگان لنگان به دنبال پناهگاهی به سوی خرابه‌ای کشیده می‌شود. می‌ایستم و به طاقی که سال‌ها انتظار فروریختن داشته نگاه‌ می‌کنم. هنوز بخش‌هایی از سقف طاق روی ستون‌هایش سنگینی می‌کند. از زیرش می‌گذرم و نگاه کلی به اطرافم می‌اندازم. دیواره‌های کاهگلی که خود رو به فروریختن دارند در گوشه‌هایی از خرابه قسمتی از سقف باقی‌مانده را به دوش کشیده‌اند.

حوضی از سنگ‌های ریز و درشت در دل خرابه جا مانده و آب بارانی که صبح باریده بود درون حوض و با موسیقی نسیم می‌رقصد و دل سگ را به خون می‌کشاند.  زبانش آویزان است و بدن نحیفش به جرعه‌ای آب محتاج اما نجاستش به او اجازه نمی‎دهد که زبان به آب پاک حوض  بیامیزد پس به پهلو، کنار حوض می‌خوابد و با زبانش آب باقی مانده در دل زخمی زمین را می‌لیسد. آنقدر اینکار را ادامه می‌دهد که آب به گل و زبانش به خون آلوده می‌شود.

بلند شده و مشغول لیسیدن بدنم می‌شوم، دست‌ها و پاهایم، زیر بغل و کشاله رانم، روی شانه‌ و پهلوهایم و اطراف دهان و روی پوزه‌ام و تمام زخم‌هایی را که بر بدنم به جای مانده می‌لیسم. رطوبت بزاق آمیخته به خون زبانم تمام بدنم را می‌گیرد و سرمای بادی که می‌وزد بدنم را به گرمای رقص و جنون سماع دعوت می‌کند. و سماع مرا به خلسه‌ای مستانه می‌برد تا به دور خود طواف کرده و به خود رسم و از خود رها شوم و به او رسم و در او رها شوم. آنقدر می‌رقصم و می‌رقصم و هر بار با هر چرخشی به هسته درونی خود نزدیکتر و نزدیکتر می‌شوم و در نهایت از خود گذشته و به تمام هستی می‌رسم.

می ایستم و گلوله‌ای از مو و خون را که در دهانم جمع شده به درون حوض استفراغ می‌کنم و بعد سرم را بالا می‌گیرم و در حالی که زمان به عقب برگشته خود را در همان جاده خاکی می‌یابم و او را که لنگه کفشی در دست دارد می بینم که در بین جمعیت ایستاده و به همراه آن‌ها می‌خندد. قهقه‌ی خنده‌اشان در ناله‌ی باد گم می‌شود. قدم‌هایم را محکم‌ و استوارتر بر‌می‌دارم و با تمام طمانینه و آرامشی که وجود را گرفته از کنارشان می‌گذرم و آن‌ها که در تعجب به من نگاه‌ می‌کنند را پشت سر ‌می‌گذارم. لنگه کفش از دستش می‌افتد و در حالی که پشت سر من به جاده خاکی قدم گذاشته، می‌ایستد و دور شدنم را نگاه می‌کند. دور شدن  گرگی که از سگ بودن رها شده. سگی که او و اطرافیانش انتظارش را می‌کشیدند تا تحقیرش کنند اما اینبار حقارت برای آن‌هایی بود که جا ماندند.

قدم‌هایم را همگام با ضربان قلبم تندتر و تندتر بر می‌دارم. تا بالای آن تپه چیزی نمانده و آنکه جاودان وغمگین مرا می‌خواند. هوا دیگر تاریک شده و همزاد من در اوج آسمان مرا انتظار می‌کشد. بالای تپه می‌روم و به لبه آن نزدیک می‌شوم. سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم. او در چشمانم می‌درخشد و خونم را به جوشش در می‌آورد. پوزه‌ام را بالا و پایین می‌برم و بعد با تمام وجودم زوزه می‌کشم و اووووووو اووووووو را می‌خوانم. ماه من، دنیای من فراتر از اوج و عروج من. غمم را، دردم را و سنگینی نگاهم را به جان می‌خرد و آرامش بی پایانش را، عمق احساس نابش را و نگاه خاصش را به من می‌دهد و مرا در آغوش می‌گیرد تا به خوابی نقره فام فرو برد. و  من از خوابی که به یک تپش، به یک نفس و به یک پلک زدن طول نکشید بیدار شدم و در کنارم او را دیدم. گرگ سفیدی در کنار گرگی سیاه.

لی کو

5 داد 94 

همین داستات در داستانک

گرگی در کالبد رهانیا

من، اینجا، کجاست؟ کیستم؟ نیستم.. محو شده‌ام در مردابی برای هزاران سال بدون خاطره‌ای. نه کسی از من خاطره‌ای دارد نه من از کسی دل خوشی حتی از آن مهربانترین خدای روزهای زندگی‌ام.. همان نامهربانی که مرا در اینجا تنها گذاشت. راه می رفتم، آرام و بی صدا در دل تاریکی شب. ستاره هنوز آن بالا بود. درست مثل همین هزاره‌هایی که گذشت و من چشمم خیس و قلبم تند میزد. راه می رفتم. دستانم در دستان روحی سرد گرم می‌شد از عشقش اما او روح بود و من کالبدی جدا افتاده از تمام انسان‌ها. او گرگ بود و من آدم. در دل تاریکی، چشمان گرگ در چشمان من  برق میزد. ستاره را فراموش کردم. من دیوانه عاشق حیوانی بودم درنده و او عاشق انسانی بود دیوانه اما روحش سرد بود همچون جسم منه انسان و روح من گرگی بود خسته درآغوش گرگی تنها در زیر نور ماهی غمگین. خوابی که نه کابوس بود برایم نه رویایی شیرین که هر بار بعد از بیدار شدن دلتنگی انسانی هزاران ساله را به من می‌داد.

زمانی که تصمیم گرفتم  برای فرار از ازدواج با رئیس قبیله در دل تاریکی  به اعماق جنگلی که شب‌هایش درنده بود و روزهایش کشنده پناه ببرم به این فکر نمی‌کردم که گرگی گرسنه انتظارم را می‌کشد و یا  شاید روح مردابی  با تمام وجودش مرا می‌خواند برای اینکه به پاهایم زنجیری سنگین بیاویزد و تا ابد هم بستر شود. تنها حواسم بحر آن روحی بود که هر شب مرا از اعماق جنگل با ناله‌ای غمگین می‌خواند.. و تصویری که در چهره‌ی ماه از خود بر جای می‌گذاشت و جاذبه‌ای در نور ستاره که مرا تا اوج می‌برد  و بعد با یاس در اعماق قلبم رها می‌کرد. این بار بهانه‌ای داشتم تا به ترس از آن جنگل مرموز غلبه کنم و به دنبال آن که مرا می‌خواند قدم در راهی  بی‌بازگشت بگذارم.

بهانه این بود، فرار از ازوادج با جادوگری پیر و آنقدر لاغر که حتی استخوان‌های شکننده‌اش از زیر پوست چروکیده‌اش خودنمایی می‌کرد. او را شریک شیطان می نامیدند. یازده شب با ننگ کنارش خوابیدن و یک شب را با سگی کثیف  و هرزه رفتن و شب سیزدهم را در حالی که مجبوری در چشمان مادرت لبخند بزنی  جام زهری را  بالا بکشی و تا آخرین قطره‌اش را ‌بنوشی و بعد در حالی که لحظه‌های آخر زندگیت را درد می‌کشی قلبت را از سینه بیرون بیاورند و تقدیم شیطان کنند تا او از قبیله‌ در برابر گرگ‌های درنده حفاظت کند. خواب‌هایت را تعبیر می‌کنی و آن راه را که صدها هزار بار در خواب و خیال طی کرده بودی این‌بار باید در حقیقت بروی اما  می‌ترسی.

دختری که تنها نوزده  سال دارد و هنوز نتوانسته  مزه عشق را بچشد چگونه می‌تواند زندگی‌اش را با این همه درد به دورود بگوید. قربانی شدن برای شیطان یا دریده شدن در دل جنگلی غریب اما آشنا در رویاهایش. دو شب دیگر مانده بود. موهایش را باید از ته میزد. تیغ را برایش آورده بودند. این رسم را باید به تنهایی در چادرش انجام می‌داد. یک شب تا صبح باید سکوت می‌کرد و در دلش با شیطان راز و نیاز. رئیس قبیله که در چادر مجاور روی پوستین گرگ خاکستری نشسته بود واسطه‌ی برقراری ارتباط بین شیطان و رهانیا بود. اما رهانیا نمی‌توانست باور کند این‌ها همه حقیقت دارند. نمی‌توانست بپذیرد که باید قربانی شود. نه نمی‌توانست با  آن شیطانی که همه می‌گویند فرمانروایست مهربان  راز  و نیاز کند. اصلا به وجودش اعتقادی نداشت. همه را خیالات این مردم دیوانه می‌دانست که زندگی را برای خود به جهنمی تبدیل کرده‌اند تا بهشتی را که شیطان به آن‌ها وعده داده بود ببینند. اما ای دریغا که بهشت شیطان جز جهنمی که در آن زندگی می‌کردند هیچ برای آن‌ها نداشت و این زندگی و بی‌ارزش بودن تا کی ادامه داشت.

تنهایی شب  برایش غنیمتی بود  تا فرار کند از این جهنم به بهشتی که در قلب جنگل او را می‌خواند. احساسش می‌گفت اگر پا  به آن جنگل بگذارد  همان  روحی که صدایش می‌کند مراقبش خواهد بود. موهایش را بافت و در حالی که تیغ را در پارچه‌ی دور کمرش پنهان می‌کرد از چادر بیرون رفت. آنقدر آرام قدم بر می‌داشت که حتی سگ‌های کنار چادر هم متوجهش نشدند. نفس آرامی کشید و به جنگل، ماه و ستاره نگاهی انداخت و در حالی که چشمانش خیس اشک بود به دل جنگل گریخت. هوا سرد بود و باد زوزه می‌کشید و ستاره آن بالا سوسو.  می‌توانست آن  ناله‌ای که او را می‌خواند بشنود. سرمای متفاوتی  را اطرافش احساس کرد که در تاریکی شب دنبالش می‌کند. سرما دستش را لمس کرد. آنقدر سرد که آرام آرام گرمای دستانش را برد اما تپش قلبش آنقدر بالا رفته بود که خونی که در رگ‌هایش جریان داشت سوزنده شده بود درست مثل آتشی که مردان قبیله به دورش می‌رقصیدند  و به واسطه‌ی آن آوازشان را به شیطان و رئیس قبیله تقدیم می‌کردند.

همزمان با این دوگانگیِ سرما و آتش صدای ناله را می‌شنید که از او می‌خواست تا چشمانش را ببندد و دستان او را بگیرد. تمام بدنش لمس شده بود  و بی حرکت. سرما آرام آرام روی پوست بدنش  جلو می‌رفت. از نوک انگشتانش ،ساعد، بازو، سینه و پاهایش.. و این بود روحی سرد  که دختری را در قلب جنگلی تاریک به آغوش کشید  و حرارت عشقی آتشین را به قلبش دمید. صدای نفس کشیدن موجودی را شنید. ترسید. چشمانش را باز کرد. گرگی رو به رویش نشسته بود و به چشمانش زل زده بود. بدنش می لرزید .. از سرما نبود. پشت سرش را نمی‌توانست نگاه کند. می‌ترسید چشم از چشمانش بر دارد. هرلحظه امکان داشت که گرگ به رویش بپرد و با دندان‌های تیزش گردن او را بشکند. تمام آن داستان‌های ترسناکی که مادرش از گرگ‌ها می‌گفت از ذهنش می‌گذشت. مادرش می گفت هر وقت گرگی دیدی، تنها راه نجات این است که ازشیطان کمک بخواهی یا نجاتت می دهد و یا اگر کشته شدی لااقل روحت به آرامش می رسد.

اما او شیطان را قبول نداشت. می‌دانست که او هیچ وقت کمکی نمی‌کند و آرامشی هم در کار نیست. اگر آرامشی بود همین دنیا باید نثارشان می‌کرد. جلوی گرگ زانو زد. در دلش گفت اینجا آخرین نقطه زندگی من است  و اینگونه مردن انتخاب خودم بود.  مرگی شیرین‌تر از آن دروغ‌های دیوانه وار.. چشمانش را بست و با آغوشی باز منتظر مرگ شد. اما تنها بوسه‌ای بر روی لب‌هایش احساس کرد. چشمانش را باز کرد و گرگ را دید که  روحی انسان‌وار از کالبدش بیرون آمد و دستش را گرفت و بعد روح خودش را در قالب گرگی حس کرد که به آرامشی ابدی رسیده است. ماه غمگین هنوز آن بالا بود و نظاره‌گر عشقی بود بین گرگ و انسانی که کالبد و روحشان جدای از هم نبود و این بار در بین آن همه غم لبخندی میزد مهربانانه و من توانستم از آن مردابی که مرا به اعماق خود می‌کشید نجات یابم و خدایی را  احساس کنم که مهربان  است. از وقتی دنیا آمده بودم می‌دانستم و می‌شنیدم که روح او از جایی در این دنیا روح مرا صدا می‌زند اما می‌ترسیدم به دل جنگل بروم تا اینکه ترس دیگری مرا بر اسبی نامرئی سوار کرد و به قلب جنگل فرستاد تا عشقی که نمی‌دانستم چیست و خدایی که مهربان بود را ببینم. خدای من همان مهربانی بود که عشق را به من هدیه داد و..

لی کو

این بود داستان من😉  

1 آذر 92

همین داستان در داستانک

آداماشین

خوب عملن انسان باهوشه، اما هوشش نیازمنده تجربست، تجربه هم نیازمند زمان و گذر عمره، عمر نیازمنده بودنه، بودن هم نیازمند شرایط. اگه شرایط به سمتی بره که ما نیازهامون رو با ماشین‌الات بدست بیاریم اون موقع شرایط حکم می‌کنه که ما آدم ها کنار ماشین‌الات زندگی کنیم بعدش جا کم میاد برای آدما پس تعداد آدما کم میشه. بعدش ما به بودن ماشین‌الات کنارمون بیشتر عادت می‌کنیم تا آدما. بعدش چی می شه؟! ترجیح می‌دیم از یه ماشین صاحب بچه شیم بعدش بچمون می‌شه آداماشین.آداماشین اصولان دچار فراموشی نمی‌شه مثل ما آدم‌ها پس تصمیم می‌گیره قبل از اینکه آدم دچار فراموشی بشه و دلیل اختراع ماشین‌الات از یادش بره آدم رو نابود کنه چرا که آدم برای پس گرفتن شرایط و روحیه انسانیش تصمیم گرفته آداماشین رو نابود کنه. این وسط جنگ شروع می‌شه بین آداماشین‌ها، آدم‌ها و ماشین‌ها. ماشین‌ها نخودی می‌شن، یه عده ساخت آدم‌ها برای کمک به آدم‌ها در جنگ و یه عده ساخت آداماشین‌ها برای کمک به اون‌ها. اون وقت بیا و درستش کن. شیر در عقرب می‌شه و اینگونه انسان خود را به نابودی می‌کشد.

لی کو

4 اردیبهشت 93

همین داستان در داستانک

تا در نورِه نور، نور شه

تموم شده، شروع شده، ادامه داره بی نقطه. نقطه فقط یه نقاشیه روی برگه سفید. جریان زمان برگه نیست، سفیدم نیست. اگرم باشه به محض رسیدن به زمین آب می‌شه، آب هم جریان داره. زمان می‌ره و نمی‌ایسته. مرداب می‌شه اگر جریان نباشه. پودر می‌شی اگر مرده باشی. اما باز نمی‌شه مقایسه کرد زمان و آب رو. شاید هر دو جریان داشته باشن اما زمان تا الان بدون هیچ سدی رفته. شاید برای آب سدها ساختن اما جریان واقعی یعنی همین… که گذشت و می‌گذره از ت تموم شد تا ..

آری زمان بی‌سد جریان داره اما وقتی دنیا رو مثل پرده نمایشی ببینی که سیاه و سفید شده و با عبور قطار از جایگاشون فرار می‌کنند، زمان هم می‌ایسته، تو همین خاطرات. خاطراتی که پاک نمی‌شن.. تا وقتی که تو پاک شی از صفحه‌ی سفید کاغذ نقاشی تا اون دور دست‌ها، زیر نور آفتاب، بی صدا روحت پرواز می‌کنه تا در نورِ نور، نور شه..

لی کو

26 مهر 91

همین داستان در داستانک

من پیرمردم

سرت را بلند می‌کنی و اطراف را نگاهی می‌اندازی.. سکوتی که در هوا معلق است. دستت را آرام به سمت سرت می‌آوری و ته مانده‌ی موهای نرم و سفیدت را عقب میزنی و بعد کلاه لبه گردت را  از روی دسته‌ مبل  بر می‌داری و روی سرت می‌گذاری و به کمک عصای سوخته‌ای بلند می‌شوی اما هنوز کمرت خم است و فاصله‌ای که در این سال‌های آخر کمتر و کمتر شده و سرت به زمین نزدیک‌تر. نفسی تازه می‌کنی و با کمک عصای خمیده‌ات سلانه سلانه در حالی که بر حسب عادت دست دیگرت پشت کمرت مشت شده به سمت در قدم بر می‌داری. به در که می‌رسی با  کمک چهارچوبه فلزی زنگ زده، خودت را به حیاط می‌رسانی. آرام خم می‌شوی و روی مهتابی سیمانی می‌نشینی و با کمک دو دستت خودت را به سمت پله‌ی پایینی می‌کشانی. پله‌ی اول را که رد می‌کنی سرت را بلند می‌کنی و اطرافت را نگاهی می‌اندازی. درخت‌های سرسبز حیاط که تار و کدر دیده می‌شوند. دستمال پارچه‌ای کهنه‌ای را از جیب کتت بیرون می‌آوری تا اشک‌های گوشه چشمت را پاک کنی اما باز هم خیسی لابه لای چروک های برجسته کنار چشمانت پا برجاست. باز در فکر فرو می‌روی. به تنهایت فکر می‌کنی به نوه‌ای که نداری تا صدایش بزنی تا عینک ته استکانی‌ات را که روی تاقچه جا گذاشته‌ای برایت بیاورد.

 لی کو
21 فروردین92

منتظر باش تا پایانت برسد

منتظر باش تا پایانت برسد. این روزها در فکر این هستم که آخرش چه می شود؟ شاید واقعا روزی دنیا به آخرش برسد! شاید هم نه، نوع بشر جای خود را با نوعی دیگر از موجودات داناتر عوض کند مثل ما که جایگزین دایناسورها شدیم!

اوومم، یک داستان بگویم

انسان‌ها همیشه دوست داشتند فکر کنند که روزی دنیا به آخر می‌رسد.. بله رسید.. درواقع دنیای انسان‌ها به آخر رسید و دنیای موجودات دیگری آغاز شد و من یکی از همان موجودات هستم، البته موجودی از آینده! درواقع موجود نیستم چون باید دنیای آدم‌ها به پایان برسد تا من باشم! اما با توجه به ذهن من که توانایی سفر در زمانی که انسان‌ها را محدود کرده دارد الان اینجا نشسته‌ام و از سرنوشت انسان‌ها می‌نویسم.

یک نقطه سیاه.. من از آنجا  آمدم. یعنی قبل از اینکه آن نقطه سیاه باشد من آمده بودم.  ذهنم مرا ساخت، همان ذهنی که بشررا مجبور کرد  تا مدادش را بردارد و یک نقطه سر خط زندگی خود بگذارد. پایان دنیا. دنیای انسان‌ها و شروع دنیا، دنیای ما.. هنوز مرموزم. هه. سکوت کن و تنها به این بیاندیش که چرا دلت می‌خواهد دنیا به آخرش برسد و داستان‌ها برایش می‌سازی. آنجا می‌فهمی که چرا من ایجاد شدم. به هر حال تو روزی می‌میری اما فکر نمی‌کنی که مرگ تنها یک اسم هست و یک نقطه قطع.. تو می‌میری و دیگری به دنیا می‌آید. مرگ و تولد هر کدام دلیل علمی خود را دارند  به همراه دلیلی مرموز و شاید مقدس. تو آن را پذیرفته‌ای، چون قبل از تو پذیرفته بودند پس منتظر باش تا پایانت برسد و این داستان تو بود. نقطه سر خط و اینجا من آغاز شدم.. آغازی از همان نقطه‌ای که تو گذاشتی و حتی قبل‌تر از آن..

لی کو

27آذر 92

دلم می‌سوزه برای خودم که آدم

یه لحظه سکوت کن. یه نگاهی به اطراف بنداز. خودت رو ببین که چقدر تنهایی. یه جاده خاکی وسط یه بیابون، اصلا می‌دونی کجایی؟ یادش بخیر روزایی رو که بین آدما زندگی می‌کردم، چقدر شلوغ بود و پر از سر وصدا، حتی جای سوزن انداختن هم نبود. ذهنت پر بود از رفت و آمد شخصیت‌ها و اتفاقات اما حالا خالیه خالیه. آخ قلبم تیر کشید. قلبت هم دیگه خسته شده از بلاتکلیفی. تو کی هستی؟ یه نویسنده. برای کی می نویسی؟ برای چی؟ یه لحظه بذار همه چیز رها شه. شخصیت‌ها که رفتند اتفاقات هم رفتند. حالا خودت هم برو و بذار این بیابون تک و تنها بمونه تو سکوتی که ذهن رو متلاشی می‌کنه. هوا تاریک شده. چقدر سرده اما از کجا احساس کردی که هوا سرده؟ تو که دیگه توی بیابون نیستی. آره می‌دونم توی بیابون نیستم مثلا ازم خواستی تا رها شم، برم. حالا که رها شدم بیابونم، حتی آسمونم. یه نگاه به ستاره‌ها  بنداز. من اون ستاره‌هام. ستاره‌های دور و نزدیک که دلشون می‌خواد توی آب دریا غرق شن. اینجوری دیگه چشم هیچ نامحرمی بهشون نمی‌افته. دنیا پر شده از نامحرم. دیگه کسی دلشا به دریا نمی زنه. کم یپدا  میشن آدمایی که قلبشون از ته دل بتپه. برای چی؟ برای کی؟ چرا آدما این همه هیاهو دارن؟ چرا رها نمی شن؟ چرا خودشون نیستن؟ وقتی از خورشید فاصله گرفت، همون روزی بود که آتیش رو کشف کرد.  کم کم که چیزای دیگه رو کشف کرد  از حیات  بیشتر و بیشتر دور شد و این وسط خودش رو هم گم کرد. همه چیز الکی الکی شلوغ شد. نمی‌دونست چی کار می‌کنه، یعنی نمی‌دونه چی می‌خواد. به جای نوشتنه این داستان‌های بی سرو ته یه فریاد بزن برای آدمایی که گم شدن تو این هیچ. اما نه، فریاد هم فایده نداره چون اونقدر سرو صداست که نمی‌شنون. اصلا یه کار دیگه، تو گفتی که حیات شدی، خورشید، ستاره و درخت و.. چطوره که ناپدید شی. اینجوری آدما یخورده به فکر می‌افتن که چی شده! یه لحظه خندم گرفت. آخه اگه ناپدید شی آدما هم باهات.. اونا هم جزئی از این حیاتن. پس چی کار کنم؟ همین جوری بذارم تو شلوغی خودشون خوش باشن! چقدر دلم می‌سوزه برای خودم که یه آدمم، یه آدم که گم شده تو حیاتی که ازش دوره و جزئی از اونه..

لی کو

89-90

مرداب مجنون

آسمان  پدرمان و زمین مادرمان و انسان من. اما نه! آسمان، آسمان است و زمین، زمین.. و حال انسان، قدم گذاشت بر روی زمین و راه رفتن را شروع کرد. آرام و آهسته. آنقدر سبک قدم برمی داشت که انگار خاکی نیست. سرش را بلند کرد، جا خورد، آسمان نبود. پایین را هم نگاهی کرد، دلهره در دلش نشست، زمین هم نبود! جنونش بازگشته بود. موهای سیاه و بلندش را که در ناله باد پریشان بود یکجا جمع کرد و با یک دستش محکم گرفت. چاقوی قدیمی را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به بریدن. چاقو که کند بود  تک تک موهای سرش کشیده می شد و درد دوست داشتنی، اما بعد نوبت چه بود؟  حس کردن سرمای احساس سردش. لباس هایش را در آورد چشمانش را بست و تصور کرد.. دانه‌های سفیدی که از آن بالا روی دستان هوا سر می‌خوردند و آرام روی زمین دراز می‌کشیدند و دنیای سفید را تا معصومیت نگاه کودکانه به رخ می‌کشیدند.. سرما بود و باد هم می‌وزید. تنش شروع به لرزیدن کرد. دندان هایش به هم می خورد. چشمانش را باز کرد. روی برف ها دراز کشده بود و غلت میزد و با هر بار غلت خوردن روی برف‌ها سوز سرما بیشتر نیشش می‌زد. می‌خواست با برف بیشتر در آمیزد تا .. رنگ از چهراش پرید و به سفیدی رفت .. و گرمای وجودش آرام آرام به خاموشی رسید تا احساس سرد دانه‌ی برف بی‌احساس!

زمان آب شدن رسید. آرام آرام جریان زندگی را شروع کرد. از بین پستی و بلندی‌ها، از روی خاک و شن ریزه‌ها. کشیده شدن تمام وجودش روی سنگ‌ها اما دردی نداشت.

کجا؟ سوالی که مدام می‌پرسید.. دریا، شاید هم خورشید. سردرگم بود. ” من انتخابی ندارم، این جهت و شیب پستی و بلندی‌هاست که من را هدایت می‌کند، این کم و زیاد شدنه شدت نور است که تصمیم می‌گیرد من را به سمت خورشید تا اوج بکشاند یا نه و من هیچ اختیاری ندارم”.  زمین زیر وجودش می‌گذشت و دیگر هیچ وقت بر‌نمی‌گشت. نبض جریان میزد و سردرگمی عذابش می‌داد. تا اینکه از دور متوجه یک دو راهی شد. انتخاب کردن و تسلیم شدن..  باید زود تصمیم می‌گرفت  قبل اینکه از آن دو راهی بگذرد. صدای شر شر .. و لبخندی که در اوج آرامش روی آب نقش بست. انتخاب کرد انتخاب کردن را. راهش جدا شد از جریان بزرگ رودخانه و جوی آبی شد تا .. کجا؟ تصمیمش را از همان لحظه‌ی انتخاب اول، گرفته بود. هدفش خیلی از دریا و خورشید دور بود. از رودخانه دورتر اما می‌دانست که گم نمی شود.. و می‌دانست که نه دریا نه خورشید نه رودخانه هیچ کدام برای پیدا کردنش نمی‌آیند اما خوشحال بود چون انتخاب خودش را داشت. مرداب بستری برای نیلوفر آبی. تنها همین و همین و همین.. آرامش و عشقی که او از دنیایش می‌خواست. شاید ساده کودکانه و کور کورانه در نظر دیگران اما یک انتخاب برای مجنون.

لیلا کوت آبادی 

24 دی 91