نقش درد

غرقی به درونم، یا غرقی به خیالم؟
ندانم…
اما تو بدان که من غرقم، غرق آن لبخند شناور روی لبانت، غرق دردم، دردی که مرا کُشت، بی تو در سکوت سرما، درد را نفس کشیدم، من، درد را نفس کشیدم، درد مرا نفس کشید، حالا من نقاشی دردم، درد تو را کِشت مرا کُشت، درد مرا، مرا درد، درد مرو مرا تو از خیال من، تو دردی و از آنِ من…

لیلا کوت آبادی

افق

توی افق چی می‌بینم؟

نشستم تو یه حباب شیشه ای… پشت یه میز بزرگ سفید. کنار تیم نویسندگیم، توی ساختمون نتفیلیکس.

توی آسمون چی می‌بینم؟

پرواز کنار پرنده م که از اول جای خالیش تو قلبم بوده و با اومدنش کامل شده.

توی دستام چی می‌بینم؟

توی دست راستم دست کوچولومون رو می‌بینم که باباش دست چپمو گرفته.

چیه مگه… دوست دارم با دل باز، فکر آزاد و حال خوب و امید فراوان از آیندم بنویسم. ❤️

بماند یادگاری از روزهای سی دو سالگیم.

در جستجوی زمان از دست رفته

چرا بیشتر از قبل همه چی بهم میگه که این دنیا همش توی ذهنمه… نشونه ها چی میخوان از جونم. مثل کلاغ بالای سرم غار غار میکنن تا چی رو بهم بگن… زمانم رو کجا گم کردم که بعد اون اینقدر آشفته ام؟

لیلا کوت آبادی

درمانده

زمستان سخت نزدیک است و تو دور، به قدر جریان زمان و سکون مکان… هم این گویی سرنوشت ماست، بودن از دو دنیای موازی، جدا از هم.

لیلا کوت آبادی

پ. ن. سرمای زمستان به درونم دمیده شده و من دختر یخ‌زده ای هستم که تنها گرمای بوسه ای از روی عشق و علاقه‌ی صادقانه، می‌تواند به درونم نفوذ کند و من را به زندگی بازگرداند. لیکو.

تابوت

چهار فصل داریم اما هیچ کدام از آن من نیست… من یک تابوت سنگی ام برای به حبس کشیدن روحی تنها که در بی زمانی و بی مکانی دنیا دفن شده.

لیلا کوت آبادی

خودم بودن

نیاز نیست سعی کنم خودم باشم، چون خودم هستم. زمانی که سعی می‌کنم درواقع از خودم دور می‌شوم. نیاز نیست حتما کاری که دوست دارم یا حرفی که دلم می‌خواهد را بزنم… چرا که موقعیت شناسی بخشی از وجود من است. قرار نیست تمام خودم را نشان بدهم که بگویم این منم. من و خدای من در جریانیم و همین کافیست.

آنچنان درگیر ثابت کردن خودم به همه بوده ام که فراموش کرده ام من هم یک انسانم، نه یک نمونه ی پیش روی دیگران برای کالبدشکافی.

در تماس نزدیک از نوع دور

همه چیز آنجاست

در برهوتی سرد و بورانی

و من خاکزاری به درونِ شن زار

پوسیده از برون

شوره زار گشته از درون

حیات رفته از جانم؟

بلند صدایم کن

خوابم

نمی‌شنوم

دورم

نمی‌شنوم

خاکم

نمی‌شنوم

سردم

نمی‌شنوم

مرده ام شاید

بلندتر صدایم کن.

لیلا کوت آبادی

امید همیشه هست، جایی در اعماق وجودم و روشنایی اش مسیرم را روشن می‌کند تا فراتر از اوج

گذشته حال آینده خواب رویا مجاز واقعیت… همه در هم پیچیده. هیچ نمی‌فهمم گذری هست یا که نیست… من هست نیست… درد هست نیست… حوصله ای هست نیست… تنها سرگردانی ست… اما نه، یک چیز هست امید… پس من هستم، زنده و در مسیر رو به فراتر از اوج.

(وقتی خوب فکر می‌کنم انصاف نیست خودم رو مقصر یا مسبب بدونم. دنیا شده خیال برام. آدم ها و ارتباطات انگار بی معنی هستن… اما نه، من وجود دارم چون هستم. نمردم. زنده ام. تو مسیرمم، نوشتن. آینده رو می‌بینم چون وجود دارم. کافیه به جای انرژی منفی به خودم انرژی مثبت بدم و اون حسرت رو بفرستم پی کارش چون امید هنوز زنده ست .)

لیلا کوت آبادی

بهار 95

بهار
زیبا روی دم دمی مزاج
گاهی بارانی و گاهی آفتابی،  گاهی با نسیمی مهربان و گاهی طوفانی
با تمام این‌ها، من شیفته ات شدم
بهار
فصل گل‌های وحشی، فصل سرسبزی و مستی، دوستت دارم و آمدنت مبارک..

سال ۱۳۹۵ براتون مهربون و پر احساس باشه
لی کو
فروردین 95