درباره ی رمان 1Q84

1Q84 (سه جلد)
نویسنده: هاروکی موراکامی (عشق؛ نویسنده‎ ی مورد علاقه‌ ‎ام)
مترجم: معصومه عباسی نتاج عمرانی (نشر آوای مکتوب)


1Q84 با جزئیات و پرداختی غنی؛ موراکامی مثل همیشه از موسیقی سروده تا آدم‌ها و دنیاهایشان؛ از آماده کردن غذا تا نگاه شخصیت‎ ها به دنیا و مفاهیمی مثل عشق و مذهب؛ از معمولی ‎ترین وقایع تا دنیاهای موازی در پس ذهنی سورئال. داستان سرشار از مفاهیم آشکار و پنهان در نام روایت تا طرح جلد و حرف ‎هایی که از زبان شخصیت‎ ها می‎ شنوی. (از 9 که در آینه همان Q است تا چشم سوم.)


روایت به شکل موازی با دو شخصیت شروع می ‏شود. که هر دو به نوعی در شلوغی دنیا تنهایی را برگزیده‌ اند.
آئومامه: مربی باشگاه، زنی باهوش و شجاع با استعدادی شگرف در آدمکشی. او با پایین رفتن از پله‎های اضطراری در یک اتوبان وارد دنیای موازی در زمان 1Q84 می‎ شود.


تنگو: معلم ریاضی با ذهنی خلاق در به تصویر کشیدن دنیای اعداد و داستان‎ ها. او با خلق داستانی (شفیره‎ی هوا) وارد شهر گربه‏ ها می‎شود. (نام رمانی دیگر از هاروکی موراکامی)
زمانی این دو در کودکی با گرفتن دست هم، به هم گره می‎خورند اما زمانه آن‎ ها را از هم جدا کرده تا اینکه با خلق داستان شفیره‎ ی هوا (توسط تنگو و یک دختر نوجوان) وارد دنیای موازی می‎ شوند. با حضور شیاطین و خدایانی که انسان‎ ها را بازیچه ‏ی دستان خود کرده ‎اند. با پیشوا و الهاماتی که از آدم کوچولو‎ها دریافت می ‎کند. گویی این دنیای سایه ‏ای از دنیای خود ماست. این صدای کیست؟ چه کسی می‎داند. خیر و شر هر آن ممکن است جای خود را با هم عوض کنند و تو که در اندیشه ‎ی خیری به آنی در جبهه‎ ی شر ایستاده باشی. چه کسی می‎ داند؟؟


آئومامه عاقبت در زمان 1Q84 و در شهر گربه‎ ها تنگو را می ‎یابد. خیلی محکم و مطمئن دستش را می‏ گیرد و از پله‎های اضطراری بالا رفته و او را با خود به دنیای واقعی می ‎برد. (که حتی شک می‎ کنم آیا این دنیا هم واقعیست؟)
شده از ته دل بخواهی دست کسی را بگیری اما بدانی هیچ وقت امکانش را نخواهی یافت. کافیست وارد دنیای آینه‎ ها شوی. او را پیدا کنی و دستانش را بگیری. ولی بعد از آن معلوم نیست به دنیای واقعی باز گردی یا با معشوق گم شوی به هزار عالم. اما کاش او باشد و گم شوم به هزار هزار عالم.


در یک سوم پایانی کتاب (جلد سوم) زاویه دید جدیدی نیز با نگاه یک کارآگاه خصوصی (یوشیکاوا) به داستان باز می‎شود که از نظر من آزاردهنده بود و برای سبک کردن بار نویسنده در دادن اطلاعات به مخاطب. هرچند زمانی که می‎ فهمی درد و گذشته ‎ی یوشیکاوا چیست، تحملش راحتر می‏ شود اما مرگش در پایان داستان گره‏ ای را برای نویسنده باز می‏ کند تا او هم راحتر به پایان نزدیک شود.


همانطور که با شیفتگی روایت را دنبال می ‏کنی و به پایان نزدیکتر، شک می‎ کنی نکند نویسنده دستت را رها کرده و تو گم ‎شوی در سوالاتی که داری و دنیایی که او برایت ساخته اما نهایت خود را گم شده می ‏یابی. گویا روایت نیمه تمام می ‎ماند اما هاروکی اذعان دارد که می ‎توانسته داستان را تا چند جلد دیگر ادامه دهد اما تا همینجا کافی بوده. داستان‎ های فرعی آدم کوچولوها، بز مرده، فرقه‎ی مذهبی، زن دواگر، مامور محافظ، ناپدید شدن دوست دختر متاهل تنگو، مرگ دوستِ پلیس آئومامه، مردان کله طاس، دختر پیشوا، پروفسور، ماذاها و دوهتا… بدون پایان می ‎ماند.

تنها یک چیز را مطمئن خواهی بود که دست معشوقت را محکم گرفته ‎ای و او را از دنیای زیرزمینی مردگان بیرون می‏ کشی و هربار که برای اطمینان به عقب باز می‏ گردی تا چهره ‏اش را ببینی، هیچ نیرویی او را به دنیای مردگان باز نمی‏ گرداند. شاید هر دو مرده باشیم و سفری بی‌انتها در کشف دنیاهای موازی را شروع کرده باشیم. به هر حال ما هم بمیریم، تمام داستان‎ های فرعی به جز ما نیمه تمام می ‏مانند و ما می ‎دانیم که مرده‎ ایم و تمام.


لیلا کوت آبادی. آذر 99

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *