چه کنم

چه کنم
این سرمای استخوان سوز را..
ایستاده درست جایی روبروی آن آتش..
و خاموش شده ام
این روز ها
امید خاموش
ارزو خاموش
من خاموش
رفاقت خاموش
ع ش ق این واژه ی غریب از ابتدا گویی خاموش
آن آتش خاموش شده.. و جامانده خاکستری سرد
فراموش کرده ام.. واژگان را، نام ها را، خاطراتم
متشکرم
ک ب من فهماندی..
همیشه.. همیشه غمگین بوده ام، گویی اعتیاد مرا از پا انداخته و این شادی های لحظه ای، لبخند های گذارا.. تنها توهمات ثانویه ان اعتیاد است
و این سرما..
این سرما حاصل مستقیم خاموشی تمام اتش های درونم
ایستاده ام
بادی می وزد
مو هایم را ب دست خود چیدم.. تا باد هم بهانه ای عاشقی نداشته باشد..
تا درد این امید هم.. تمام شود
و شد
خاموشم
سردم
دورم
و نزدیک ب دنیایی مردگان
لفظ را گناهی نیست
زبان من ب مرگ گشوده شد.. و سرانجام مرگ ک رسد.. لبخند
لبخند نه آن سوی ک خرسندم
از ان رو ک دیگر ب اجبار زندگی را بالا و پایین نخواهم کرد تا امیدی پوچ یابم

آرزوی من بمیرد
و من همچو مردگان قدم میزنم
سرگشته و سرگردان
تا فرشته مرگ.. همان گونه ک موظف هست.. مرا برد
نمی دانم، نمی داند ب کجا
چرا ک من هنوز نساخته امش
اما تولد دگر را دوست ندارم دگر.. ب جهنم
بیایم و برم ک ؟

من، ترسو، نادان، اما بی گناه
بس است.. برای بی گناه بودنم ترسو شدم
برای بی گناه بودنم نادان ماندم
و بین چه کنم هایم مردم..
خاموش شدم

روزی شاید
والدینم
و خانواده ام را ب دادگاهی فرابخوانم
ک مرا بی گناه خواستن
و یک انسان بی گناه.. جایی جز بهشت ندارد
و من ک ان را نساخته ام.. بی مکان خواهم مرد
و نه.. ان ها هیچ وقت پاسخگو نخواهند بود
چرا که آن ها خود را بهترین ها میدانند

پست موقت
تا ببینم مستی غم تا کی بماند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *