معشوق من

راه را می بینم
و بال‌های سیاهم
و آسمان
و عمق دره را
و من با چاقوی تیزی
بال هایم را می برم
و درحالی که خون از کتفانم می‌چکد
قدم می‎نهم در جاده‌ای بی‌انتها
و گویی
به من گفته‌اند
تو مخلوق این جاده‌ای
و من در خواب دیدم
باران می بارید
و من
زاده شده بودم
تا پربکشم
به قعر تاریکی‌ها
و از آن سوی زمین به اوج آسمان‌ها
اما کسی مرا
زنجیر به زمین و زمان کرد… او تو بودی… معشوق من.

 

لیلا کوت آبادی 

شهریور 95

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *