دنیا آمدم

#داستانک_من_کنار_تو_هستم_ب_قلم_لی_کو?

دنیا..
آمدم و دور از تمام آنچه قبلا تصور کرده بودم.. با دنیایی از آدم ها روبراه شدم

من قبل از این هیچ آدمی را ندیده بودم ک هیچ تصوری از وجود چنین بشری هم نداشتم..

آن ها هر صبح برایم آب و علوفه می آوردند و هر روز عصر شیرم را می دوشیدند

اما..
هیچ وقت کنارم نمی نشستند و از دردهای من نمی شنیدند.
من اما، همیشه شنوای دردها و رنج هایشان بودم

روزی..
شیرم خشک شد
ولی آن ها مرا به پیرمردی فروختند
اما ب روی خود نیاوردند ک شنیدن و ب دوش کشیدن این همه رنج، شیرم را خشک کرده

در مزرعه پیر مرد از صبح تا شب راه می رفتم و قطعه ی چوبی ک سنگینی زیادی داشت را پشت خود می کشیدم و شب خیش را خسته به آغول می رساندم

آنجا بعد از سه سال.. پیر مرد مُرد
فرزندش ک قبلا همسر مردی حریص و تن پرور شده بود مرا به قصاب فروخت

قصاب با تمام درد و رنجی ک در چشمانش هویدا بود بدون گفتن درد و رنج هایش، تنها ب درد من پایان داد

و
من اینک کنار تو ایستاده ام
و تو گوشت من را با چه لذتی به دندان می کشی و برای لحظاتی دردهایت را ب فراموشی می سپاری..

و من خوشحالم ک نه خویش دردی می فهمم ک هیچ، برای لحظاتی درد تو را هم ب عالم فراموشی ک در آن اسیرم می کشم..

#داستانک_اوتومات
#من_کنار_تو_هستم
#لی_کو?
@jamvazh

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *