ترس

ترس..
ت ر س… س حرف داشت ولی تمام دنیایم را گرفته بود.. در پس نادانی و باور دروغ هایشان
و من برای مدتی..
با ترس هایم جنگیدم اما مغلوب بودم
از ترس هایم گریختم اما در چنگ بودم
خودم را ب بی تفاوتی زدم اما باز درگیر بودم
تا اینکه فهمیدم.. ترس ب خودی خود هیچ نبود.. و ریشه ی اصلی, دروغ هایی بود ک باور کرده بودم، دروغ هایی ک در کودکی ب خوردمان می دهند.. و تنها یک کودک این دروغ ها را می پذیرد اما انگار همزمان با بزرگ شدن ب بیماری مزمنِ “عادت ب دروغ شنیدن و ترسیدن” مبتلا شده بودم..
تا اینکه..

#لی_کو?
@jamvazh

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *