برنگرد..

هر چه تلاش می کنم به اتمام نمی رسند این کابوس ها..
فراموش نمی شوند این خاطرات..?
بی توجهی هایت پررنگ تر از دیروز شدن امروز..
دیگر حتی من نیز بی تفاوت شدم به تمام بی توجهی هایت… زخم زبان هایت;
حرف هایی ک چشمانت را می بندی و می گویی..
آن ها بیش از همه مرا شکست..علاقه ام فروکش کرد..
کدخوردقلب کوچکم..?
و بعد از مدتی فوت شد امیدها در من..
کاش بودی تا سیل اشکانم تورا با خود می برد…
تا می دیدی چگونه عذاب می کشم..
چگونه لحظات برای من تنها و غم پرست سپری میشود..
دیگر حتی دردی حس نمی کنم!بی حس شده تمامم…
فریاد می زنم ..چشمانم متورم و سرخ است..باز دست به سینه نگاهم میکنی…
رابطه با تو را پزشک ممنوع کرده برایم..
اما ناپرهیزی میکنم..
به تو فکر میکنم.. ضربان قلبم تند می شود..
باز حالم بد می شود..
مادر با چشمان اشک آلود زیر کتفم را می گیرد..
تا سرگیجه های طولانی مدت امانم را نبریده باز..
فقط, خدا می داند کجا سیر می کنم; زمانی ک چشمانم سیاهی می رود و نور را نشان نمی دهد..
برنگرد با تمام دنیا دنیا نیازی که به تو دارم…
می دانم ارزش ناراحت کردنم را نداری..
اما دست من نیست;چشمانت یادم نمی رود…?
مدام رژه می رود خاطراتت..
سلول های خاکستری مغزم حتی غیر فعال شده اند..
برنگرد..چون زمانی ک ببینمت..به خودم نمی بینم دوام بیاورم..
برایم دست تکان بده..
تا حد امکان دور شو..
برنگرد نگاه نکن دارم پر پر می شوم…?

مریم یزدی زاده

دسته‌هادسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *