گرگی در کالبد رهانیا

من، اینجا، کجاست؟ کیستم؟ نیستم.. محو شده‌ام در مردابی برای هزاران سال بدون خاطره‌ای. نه کسی از من خاطره‌ای دارد نه من از کسی دل خوشی حتی از آن مهربانترین خدای روزهای زندگی‌ام.. همان نامهربانی که مرا در اینجا تنها گذاشت. راه می رفتم، آرام و بی صدا در دل تاریکی شب. ستاره هنوز آن بالا بود. درست مثل همین هزاره‌هایی که گذشت و من چشمم خیس و قلبم تند میزد. راه می رفتم. دستانم در دستان روحی سرد گرم می‌شد از عشقش اما او روح بود و من کالبدی جدا افتاده از تمام انسان‌ها. او گرگ بود و من آدم. در دل تاریکی، چشمان گرگ در چشمان من  برق میزد. ستاره را فراموش کردم. من دیوانه عاشق حیوانی بودم درنده و او عاشق انسانی بود دیوانه اما روحش سرد بود همچون جسم منه انسان و روح من گرگی بود خسته درآغوش گرگی تنها در زیر نور ماهی غمگین. خوابی که نه کابوس بود برایم نه رویایی شیرین که هر بار بعد از بیدار شدن دلتنگی انسانی هزاران ساله را به من می‌داد.

زمانی که تصمیم گرفتم  برای فرار از ازدواج با رئیس قبیله در دل تاریکی  به اعماق جنگلی که شب‌هایش درنده بود و روزهایش کشنده پناه ببرم به این فکر نمی‌کردم که گرگی گرسنه انتظارم را می‌کشد و یا  شاید روح مردابی  با تمام وجودش مرا می‌خواند برای اینکه به پاهایم زنجیری سنگین بیاویزد و تا ابد هم بستر شود. تنها حواسم بحر آن روحی بود که هر شب مرا از اعماق جنگل با ناله‌ای غمگین می‌خواند.. و تصویری که در چهره‌ی ماه از خود بر جای می‌گذاشت و جاذبه‌ای در نور ستاره که مرا تا اوج می‌برد  و بعد با یاس در اعماق قلبم رها می‌کرد. این بار بهانه‌ای داشتم تا به ترس از آن جنگل مرموز غلبه کنم و به دنبال آن که مرا می‌خواند قدم در راهی  بی‌بازگشت بگذارم.

بهانه این بود، فرار از ازوادج با جادوگری پیر و آنقدر لاغر که حتی استخوان‌های شکننده‌اش از زیر پوست چروکیده‌اش خودنمایی می‌کرد. او را شریک شیطان می نامیدند. یازده شب با ننگ کنارش خوابیدن و یک شب را با سگی کثیف  و هرزه رفتن و شب سیزدهم را در حالی که مجبوری در چشمان مادرت لبخند بزنی  جام زهری را  بالا بکشی و تا آخرین قطره‌اش را ‌بنوشی و بعد در حالی که لحظه‌های آخر زندگیت را درد می‌کشی قلبت را از سینه بیرون بیاورند و تقدیم شیطان کنند تا او از قبیله‌ در برابر گرگ‌های درنده حفاظت کند. خواب‌هایت را تعبیر می‌کنی و آن راه را که صدها هزار بار در خواب و خیال طی کرده بودی این‌بار باید در حقیقت بروی اما  می‌ترسی.

دختری که تنها نوزده  سال دارد و هنوز نتوانسته  مزه عشق را بچشد چگونه می‌تواند زندگی‌اش را با این همه درد به دورود بگوید. قربانی شدن برای شیطان یا دریده شدن در دل جنگلی غریب اما آشنا در رویاهایش. دو شب دیگر مانده بود. موهایش را باید از ته میزد. تیغ را برایش آورده بودند. این رسم را باید به تنهایی در چادرش انجام می‌داد. یک شب تا صبح باید سکوت می‌کرد و در دلش با شیطان راز و نیاز. رئیس قبیله که در چادر مجاور روی پوستین گرگ خاکستری نشسته بود واسطه‌ی برقراری ارتباط بین شیطان و رهانیا بود. اما رهانیا نمی‌توانست باور کند این‌ها همه حقیقت دارند. نمی‌توانست بپذیرد که باید قربانی شود. نه نمی‌توانست با  آن شیطانی که همه می‌گویند فرمانروایست مهربان  راز  و نیاز کند. اصلا به وجودش اعتقادی نداشت. همه را خیالات این مردم دیوانه می‌دانست که زندگی را برای خود به جهنمی تبدیل کرده‌اند تا بهشتی را که شیطان به آن‌ها وعده داده بود ببینند. اما ای دریغا که بهشت شیطان جز جهنمی که در آن زندگی می‌کردند هیچ برای آن‌ها نداشت و این زندگی و بی‌ارزش بودن تا کی ادامه داشت.

تنهایی شب  برایش غنیمتی بود  تا فرار کند از این جهنم به بهشتی که در قلب جنگل او را می‌خواند. احساسش می‌گفت اگر پا  به آن جنگل بگذارد  همان  روحی که صدایش می‌کند مراقبش خواهد بود. موهایش را بافت و در حالی که تیغ را در پارچه‌ی دور کمرش پنهان می‌کرد از چادر بیرون رفت. آنقدر آرام قدم بر می‌داشت که حتی سگ‌های کنار چادر هم متوجهش نشدند. نفس آرامی کشید و به جنگل، ماه و ستاره نگاهی انداخت و در حالی که چشمانش خیس اشک بود به دل جنگل گریخت. هوا سرد بود و باد زوزه می‌کشید و ستاره آن بالا سوسو.  می‌توانست آن  ناله‌ای که او را می‌خواند بشنود. سرمای متفاوتی  را اطرافش احساس کرد که در تاریکی شب دنبالش می‌کند. سرما دستش را لمس کرد. آنقدر سرد که آرام آرام گرمای دستانش را برد اما تپش قلبش آنقدر بالا رفته بود که خونی که در رگ‌هایش جریان داشت سوزنده شده بود درست مثل آتشی که مردان قبیله به دورش می‌رقصیدند  و به واسطه‌ی آن آوازشان را به شیطان و رئیس قبیله تقدیم می‌کردند.

همزمان با این دوگانگیِ سرما و آتش صدای ناله را می‌شنید که از او می‌خواست تا چشمانش را ببندد و دستان او را بگیرد. تمام بدنش لمس شده بود  و بی حرکت. سرما آرام آرام روی پوست بدنش  جلو می‌رفت. از نوک انگشتانش ،ساعد، بازو، سینه و پاهایش.. و این بود روحی سرد  که دختری را در قلب جنگلی تاریک به آغوش کشید  و حرارت عشقی آتشین را به قلبش دمید. صدای نفس کشیدن موجودی را شنید. ترسید. چشمانش را باز کرد. گرگی رو به رویش نشسته بود و به چشمانش زل زده بود. بدنش می لرزید .. از سرما نبود. پشت سرش را نمی‌توانست نگاه کند. می‌ترسید چشم از چشمانش بر دارد. هرلحظه امکان داشت که گرگ به رویش بپرد و با دندان‌های تیزش گردن او را بشکند. تمام آن داستان‌های ترسناکی که مادرش از گرگ‌ها می‌گفت از ذهنش می‌گذشت. مادرش می گفت هر وقت گرگی دیدی، تنها راه نجات این است که ازشیطان کمک بخواهی یا نجاتت می دهد و یا اگر کشته شدی لااقل روحت به آرامش می رسد.

اما او شیطان را قبول نداشت. می‌دانست که او هیچ وقت کمکی نمی‌کند و آرامشی هم در کار نیست. اگر آرامشی بود همین دنیا باید نثارشان می‌کرد. جلوی گرگ زانو زد. در دلش گفت اینجا آخرین نقطه زندگی من است  و اینگونه مردن انتخاب خودم بود.  مرگی شیرین‌تر از آن دروغ‌های دیوانه وار.. چشمانش را بست و با آغوشی باز منتظر مرگ شد. اما تنها بوسه‌ای بر روی لب‌هایش احساس کرد. چشمانش را باز کرد و گرگ را دید که  روحی انسان‌وار از کالبدش بیرون آمد و دستش را گرفت و بعد روح خودش را در قالب گرگی حس کرد که به آرامشی ابدی رسیده است. ماه غمگین هنوز آن بالا بود و نظاره‌گر عشقی بود بین گرگ و انسانی که کالبد و روحشان جدای از هم نبود و این بار در بین آن همه غم لبخندی میزد مهربانانه و من توانستم از آن مردابی که مرا به اعماق خود می‌کشید نجات یابم و خدایی را  احساس کنم که مهربان  است. از وقتی دنیا آمده بودم می‌دانستم و می‌شنیدم که روح او از جایی در این دنیا روح مرا صدا می‌زند اما می‌ترسیدم به دل جنگل بروم تا اینکه ترس دیگری مرا بر اسبی نامرئی سوار کرد و به قلب جنگل فرستاد تا عشقی که نمی‌دانستم چیست و خدایی که مهربان بود را ببینم. خدای من همان مهربانی بود که عشق را به من هدیه داد و..

لی کو

این بود داستان من😉  

1 آذر 92

همین داستان در داستانک

دسته‌هادسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *