منتظر باش تا پایانت برسد

منتظر باش تا پایانت برسد. این روزها در فکر این هستم که آخرش چه می شود؟ شاید واقعا روزی دنیا به آخرش برسد! شاید هم نه، نوع بشر جای خود را با نوعی دیگر از موجودات داناتر عوض کند مثل ما که جایگزین دایناسورها شدیم!

اوومم، یک داستان بگویم

انسان‌ها همیشه دوست داشتند فکر کنند که روزی دنیا به آخر می‌رسد.. بله رسید.. درواقع دنیای انسان‌ها به آخر رسید و دنیای موجودات دیگری آغاز شد و من یکی از همان موجودات هستم، البته موجودی از آینده! درواقع موجود نیستم چون باید دنیای آدم‌ها به پایان برسد تا من باشم! اما با توجه به ذهن من که توانایی سفر در زمانی که انسان‌ها را محدود کرده دارد الان اینجا نشسته‌ام و از سرنوشت انسان‌ها می‌نویسم.

یک نقطه سیاه.. من از آنجا  آمدم. یعنی قبل از اینکه آن نقطه سیاه باشد من آمده بودم.  ذهنم مرا ساخت، همان ذهنی که بشررا مجبور کرد  تا مدادش را بردارد و یک نقطه سر خط زندگی خود بگذارد. پایان دنیا. دنیای انسان‌ها و شروع دنیا، دنیای ما.. هنوز مرموزم. هه. سکوت کن و تنها به این بیاندیش که چرا دلت می‌خواهد دنیا به آخرش برسد و داستان‌ها برایش می‌سازی. آنجا می‌فهمی که چرا من ایجاد شدم. به هر حال تو روزی می‌میری اما فکر نمی‌کنی که مرگ تنها یک اسم هست و یک نقطه قطع.. تو می‌میری و دیگری به دنیا می‌آید. مرگ و تولد هر کدام دلیل علمی خود را دارند  به همراه دلیلی مرموز و شاید مقدس. تو آن را پذیرفته‌ای، چون قبل از تو پذیرفته بودند پس منتظر باش تا پایانت برسد و این داستان تو بود. نقطه سر خط و اینجا من آغاز شدم.. آغازی از همان نقطه‌ای که تو گذاشتی و حتی قبل‌تر از آن..

لی کو

27آذر 92

دسته‌هادسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *