ماده سگرگ

سگ، جاده‌ی خاکی، خرابه‌ای در آن دورها و زوزه‌ی باد که زوزه‌ی سگ را می‌بلعد. می‌ایستم و به جمعیتی که سمت راست جاده‌ی خاکی ایستاده نگاه می‌کنم. او هم در حالی که لنگه کفشی پاره در دست دارد بین جمعیت ایستاده و همراه با آن‌ها بلند بلند می‎خندد. یکی از بین جمعیت  متوجه حضور من می‌شود و بعد مرا به بقیه نشان می‌دهد. همه‌ی نگاه‌ها به سمت من برمی‌گردد و او هم نگاه می‌کند. بعد از سکوتی سنگین یکی از آن‌ها چیزی می‌گوید و بعد قهقه‌هایی که در ناله‌ی باد گم می‌شوند. آن‌ها چه می‌گویند که ماده سگ به خود می‌لرزد. نه از سرمای پاییز نیست. نه به این خاطر که موهای بدنش در چندین قسمت ریخته و سرما به بدنش نزدیکتر شده نه. صدای خنده‌ی آن‌ها سرد است. سگ پوزه‌اش را به سمت جمعیت کرده و بعد شروع به پارس کردن می‌کند. اما در پاسخ او لنگه کفشی به سویش پرت می‌شود و در پهلوی فرورفته‌اش می‌نشیند و به دنبالش سنگ، کلوخ و چوب تا بی‌ارزشی موجودی را، تنهایی و نجاستش را به رخ کشند و تکه استخوانی شاید از روی ترحم که پشت سرش پرت می‌شود ولی او برنمی‌گردد تا زبانش را به آن استخوان بیاویزد.

خورشید آخرین نفس‌های مسیحایی خود را به کالبد زمین می‌دمد و باد هوهو کنان دسته‌های خار و خاشاکش را به آغول شب هل می‌دهد و سگی که لنگان لنگان به دنبال پناهگاهی به سوی خرابه‌ای کشیده می‌شود. می‌ایستم و به طاقی که سال‌ها انتظار فروریختن داشته نگاه‌ می‌کنم. هنوز بخش‌هایی از سقف طاق روی ستون‌هایش سنگینی می‌کند. از زیرش می‌گذرم و نگاه کلی به اطرافم می‌اندازم. دیواره‌های کاهگلی که خود رو به فروریختن دارند در گوشه‌هایی از خرابه قسمتی از سقف باقی‌مانده را به دوش کشیده‌اند.

حوضی از سنگ‌های ریز و درشت در دل خرابه جا مانده و آب بارانی که صبح باریده بود درون حوض و با موسیقی نسیم می‌رقصد و دل سگ را به خون می‌کشاند.  زبانش آویزان است و بدن نحیفش به جرعه‌ای آب محتاج اما نجاستش به او اجازه نمی‎دهد که زبان به آب پاک حوض  بیامیزد پس به پهلو، کنار حوض می‌خوابد و با زبانش آب باقی مانده در دل زخمی زمین را می‌لیسد. آنقدر اینکار را ادامه می‌دهد که آب به گل و زبانش به خون آلوده می‌شود.

بلند شده و مشغول لیسیدن بدنم می‌شوم، دست‌ها و پاهایم، زیر بغل و کشاله رانم، روی شانه‌ و پهلوهایم و اطراف دهان و روی پوزه‌ام و تمام زخم‌هایی را که بر بدنم به جای مانده می‌لیسم. رطوبت بزاق آمیخته به خون زبانم تمام بدنم را می‌گیرد و سرمای بادی که می‌وزد بدنم را به گرمای رقص و جنون سماع دعوت می‌کند. و سماع مرا به خلسه‌ای مستانه می‌برد تا به دور خود طواف کرده و به خود رسم و از خود رها شوم و به او رسم و در او رها شوم. آنقدر می‌رقصم و می‌رقصم و هر بار با هر چرخشی به هسته درونی خود نزدیکتر و نزدیکتر می‌شوم و در نهایت از خود گذشته و به تمام هستی می‌رسم.

می ایستم و گلوله‌ای از مو و خون را که در دهانم جمع شده به درون حوض استفراغ می‌کنم و بعد سرم را بالا می‌گیرم و در حالی که زمان به عقب برگشته خود را در همان جاده خاکی می‌یابم و او را که لنگه کفشی در دست دارد می بینم که در بین جمعیت ایستاده و به همراه آن‌ها می‌خندد. قهقه‌ی خنده‌اشان در ناله‌ی باد گم می‌شود. قدم‌هایم را محکم‌ و استوارتر بر‌می‌دارم و با تمام طمانینه و آرامشی که وجود را گرفته از کنارشان می‌گذرم و آن‌ها که در تعجب به من نگاه‌ می‌کنند را پشت سر ‌می‌گذارم. لنگه کفش از دستش می‌افتد و در حالی که پشت سر من به جاده خاکی قدم گذاشته، می‌ایستد و دور شدنم را نگاه می‌کند. دور شدن  گرگی که از سگ بودن رها شده. سگی که او و اطرافیانش انتظارش را می‌کشیدند تا تحقیرش کنند اما اینبار حقارت برای آن‌هایی بود که جا ماندند.

قدم‌هایم را همگام با ضربان قلبم تندتر و تندتر بر می‌دارم. تا بالای آن تپه چیزی نمانده و آنکه جاودان وغمگین مرا می‌خواند. هوا دیگر تاریک شده و همزاد من در اوج آسمان مرا انتظار می‌کشد. بالای تپه می‌روم و به لبه آن نزدیک می‌شوم. سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم. او در چشمانم می‌درخشد و خونم را به جوشش در می‌آورد. پوزه‌ام را بالا و پایین می‌برم و بعد با تمام وجودم زوزه می‌کشم و اووووووو اووووووو را می‌خوانم. ماه من، دنیای من فراتر از اوج و عروج من. غمم را، دردم را و سنگینی نگاهم را به جان می‌خرد و آرامش بی پایانش را، عمق احساس نابش را و نگاه خاصش را به من می‌دهد و مرا در آغوش می‌گیرد تا به خوابی نقره فام فرو برد. و  من از خوابی که به یک تپش، به یک نفس و به یک پلک زدن طول نکشید بیدار شدم و در کنارم او را دیدم. گرگ سفیدی در کنار گرگی سیاه.

لی کو

5 داد 94 

همین داستات در داستانک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *