دلم می‌سوزه برای خودم که آدم

یه لحظه سکوت کن. یه نگاهی به اطراف بنداز. خودت رو ببین که چقدر تنهایی. یه جاده خاکی وسط یه بیابون، اصلا می‌دونی کجایی؟ یادش بخیر روزایی رو که بین آدما زندگی می‌کردم، چقدر شلوغ بود و پر از سر وصدا، حتی جای سوزن انداختن هم نبود. ذهنت پر بود از رفت و آمد شخصیت‌ها و اتفاقات اما حالا خالیه خالیه. آخ قلبم تیر کشید. قلبت هم دیگه خسته شده از بلاتکلیفی. تو کی هستی؟ یه نویسنده. برای کی می نویسی؟ برای چی؟ یه لحظه بذار همه چیز رها شه. شخصیت‌ها که رفتند اتفاقات هم رفتند. حالا خودت هم برو و بذار این بیابون تک و تنها بمونه تو سکوتی که ذهن رو متلاشی می‌کنه. هوا تاریک شده. چقدر سرده اما از کجا احساس کردی که هوا سرده؟ تو که دیگه توی بیابون نیستی. آره می‌دونم توی بیابون نیستم مثلا ازم خواستی تا رها شم، برم. حالا که رها شدم بیابونم، حتی آسمونم. یه نگاه به ستاره‌ها  بنداز. من اون ستاره‌هام. ستاره‌های دور و نزدیک که دلشون می‌خواد توی آب دریا غرق شن. اینجوری دیگه چشم هیچ نامحرمی بهشون نمی‌افته. دنیا پر شده از نامحرم. دیگه کسی دلشا به دریا نمی زنه. کم یپدا  میشن آدمایی که قلبشون از ته دل بتپه. برای چی؟ برای کی؟ چرا آدما این همه هیاهو دارن؟ چرا رها نمی شن؟ چرا خودشون نیستن؟ وقتی از خورشید فاصله گرفت، همون روزی بود که آتیش رو کشف کرد.  کم کم که چیزای دیگه رو کشف کرد  از حیات  بیشتر و بیشتر دور شد و این وسط خودش رو هم گم کرد. همه چیز الکی الکی شلوغ شد. نمی‌دونست چی کار می‌کنه، یعنی نمی‌دونه چی می‌خواد. به جای نوشتنه این داستان‌های بی سرو ته یه فریاد بزن برای آدمایی که گم شدن تو این هیچ. اما نه، فریاد هم فایده نداره چون اونقدر سرو صداست که نمی‌شنون. اصلا یه کار دیگه، تو گفتی که حیات شدی، خورشید، ستاره و درخت و.. چطوره که ناپدید شی. اینجوری آدما یخورده به فکر می‌افتن که چی شده! یه لحظه خندم گرفت. آخه اگه ناپدید شی آدما هم باهات.. اونا هم جزئی از این حیاتن. پس چی کار کنم؟ همین جوری بذارم تو شلوغی خودشون خوش باشن! چقدر دلم می‌سوزه برای خودم که یه آدمم، یه آدم که گم شده تو حیاتی که ازش دوره و جزئی از اونه..

لی کو

89-90

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *