ترانه‌هایم..

ترانه‌هایم همچو غباری بر باد می‌روند و آرزوهایم در جوی آب از من دور می‌شوند. همیشه غمی بوده که در چشمان آشفته‌ام سو سو می‌زند و همیشه  تنهایی‌هایم را با صدای باد قسمت کرده‌ام و حال از من تمنای ماندن دارد و من خسته‌تر از آنم که بمانم. بمانم و ببینم دنیایی را که از آن گریزان بوده‌ام، آدم‌هایی را که با آنان غریبه بوده‌ام. ترانه‌هایم همچو غباری بر سنگ‌های کوهستانی سرد می‌نشیند و سوز سرما، گرمای عشق را از سینه‌ام می‌برد و من آنجا بر سر جسم بی‌جانی نشسته‌ام در عالم رویا به دور از تمام آدم‌ها و تنها و تنها و تنها راه من برای بازگشت به دنیا دست گرمیست برای ماندن، ماندن همچو درختی ریشه دارو سبز و بلند و تنومند.. همچو درخت توت دوران کودکی‌ام، دوست کهنسالم و من با تو ماه را خواهم نگریست و با تو چای سبزی خواهم نوشید و با تو صدای باد را خواهم شنید، صدای عبور ابرها را و با تو یک عمر زندگی خواهم کرد..

لی کو

17 مهر 94

دسته‌هادسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *