تو میتوانستی…

تو می توانستی آغاز من باشی سالها پیشِ،می توانستی…

اما پایان من را رقم زدی…

می توانستی احساساتم را باور کنی..

چنین نکردی!!!بعد از مطلع شدن از حسم پسم زدی..

له کردی مرا بدتر از هر برگ پاییزی..عشق پاک مرا ب سخره گرفتی..

با خود فکر کردی من نیز مثل دیگران به دنبال سرنوشت خویش می روم و تو را فراموش میکنم..

سال ها گذشته است…….

آخرین روزی که بی خبر رفتی..من ماندم و بوق های ممتد..من ماندم و پیغام هایی ک هیچ گاه به دستت نرسید حتی با پست پیشتاز..

ماندم و یک دنیا اشک..

آری! سال ها گذشته است و من با تداعی عشقی از کف رفته آه می کشم..

تو هستی در کنار معشوقه ات و من هستم در کنار تنهایی..

تو پوست می گیری عشق را در دهانش می گذاری من نیز غم را لقمه میگیرم با اشتها…

کار هرشب من تصور کردن چهره ی توست با جزِئیات..

و کار هرروزم این است که جلوی آیینه می ایستم و تو در خیال به اغوش میکشم و بعد موزیکی لایت و رقص مضحک دو نفره،دست در دستانت گذاشتن به بی کران ها سفر کردن..

پرده ها را کشیدم فضای اتاقم تاریک تاریک است…

خسته از فکر کردن به تو،خسته از خواب های پریشانی که با آمدنت شروع و به رفتنت ختم می شود..

خسته از تفکراتی تنها چند قدم نزدیک باغچه ی حیاط تان و شاید پنجره ی اتاقت..

خسته از چشمان سحرآمیزت..

بی خبری از حالت مرا ب جنون کشانده..

تو بعد از من عاشق شدی و من بعد از تو آشق شدم…کلاه سرم رفت..

من ماندم و حس بیهودگی من ماندم وحس فسردگی..

ذهنم مشغول است حس می کنم سرنگی به سقف اتاقم فرو کردند و اکسیژن را تخلیه می کنند..نفس کم آوردم..

دیگر هوایی برای بلعیدن نیست لب هایم کبود شده..

تصور می کنم میگویی دوستت دارم….

چشمانم را می بندم تمام می شود انتظار رسیدن به وصل تو…….

مریم یزدی زاده

1394/8/12

دسته‌هادسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *