زمستان

زمستان بود و لحظه های سرد جدای‎اش. معشوق بود و نفس‌های گرم و صدای بریده بریده‌اش. کاش با بوسه‌ای می‌ربودمش تا اسیر لب‌های فریبنده می‌کردمش. کاش او را به قلب ساده نسپرده بودمش تا نشکند زمانه آن را با دستان سردش. زمستان بود و لحظ‌ه‌های سرد جدای‎اش و او رفته بود و من مانده بودم با حسرت یک بوسه از لب‌های سرخش.

لیلا کوت آبادی – لیکو

۲۲ داد ۹۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *