سفر

چند وقت پیش خواب دیدم منم و کوله پشتی سیاه سفرم… یاد کوله می افتادم یجور حس آرامش می گرفتم… اما… دیشب خواب دیدم کوله پشتی زهوار در رفته شده و من موندم و دنیایی پر از نگرانی و استرس…

دلم می خواست باز می تونستم دلمو بزنم به دریا و برم به سفرهای تو عالم خیال اما… می دونم که نمی شه ولی به نتیجه ای رسیدم که چطوره من همون دختر رؤیایی شم تو دل همین دنیا… زندگی خودمو داشته باشم… تو عالم انرژی ها… با خوبا خوب باشم… با بدها کاری نداشته باشم… به عالم رؤیا سر بزنم و با خودم قصه ها رو بیارم اینجا… با مردها مرد باشم، با زن ها زن… با بچه ها، بچه…

دلم تنگ نشه… چون من تنهام… برای کی تنگ بشه..؟ برای خودم؟ که دورم از خودم؟ باید عمر کرد… زندگی کرد… با امید یا بی امید…

لیلا… من انگار تو دنیای نیمه تمام هام… تو دنیای نرسیدن ها… توی دنیایی که می خوای اما نمی شه… می خوای اما نصفه می شه… ذوقش رو داری اما می خوری به دیوار… یه جور حسرت تموم کردن و درست کردن دارم… یه جور حسرت به سرانجام رسیدن… دیگه از ترسیدنم گذشته… دارم به خودم می گم: لیلا بپذیر… لااقل کمتر درد داره… ممکنه اتفاقی بیافته یا نه… اما من راهمو می رم… تلاشم رو می کنم… سفر می رم… بتونم به رؤیا… نتونم به لحظه…

هنوز این روزها دارم با حس حسادتم دست و پنجه نرم می کنم… حسادت واقعاً بده… کاش مامان آرزو نمی کرد من حسود شم! اما حسود شدم… و دغدغه م اینه که حسود نباشم… چون ناآرومم می کنه… هرچند من آدم آسیب زدن به بقیه نیستم… اما خوبی هم دیگه نمی تونم بکنم… البته این فقط مرتبط به حسادت نیست… یجورایی سپر دفاعی من شده برای کمتر آسیب دیدن از آدم ها…

اما کاش آدم های خوبی دور و برم باشن… تا یادم بدن که می تونم خوبی کنم و آسیب نبینم… می تونم خوبی کنم و خوبی ببینم…

پ.ن. نوشتن راه درمان خوبی برای آروم شدن و مدیریت ذهنه.

سفارش

ب نام او ک تنها اوست

قبل از مرگ چ باید کرد.. طلب بخشش کرد و سفارشاتی گذاشت ک مرده را چه به سفارش دادن.. من خواهش هایی خواهم داشت…

ممکن است در مرام دوستی و دوست داشتن دلی را آزرده باشم یا کسی دلم را آزرده باشد… اگر اولی باشد طلب بخشش دارم و دومی باشد می‌بخشم…

دنیا کوچک است‌ و من کوچکترین… اما گاهی بزرگی کرده ام از روی نفهمی و نادانی… فی المثال عقایدم را به رخ و گوش رسانده ام حال ک پر از اشتباه بوده ام، امید است هرکسی با دل و علم و تحقیق عقایدش را بیابد و بسازد نه تنها به کلام انسان جایز الخطایی چون من…

در زندگی حسرت ها فراوان داشته ام من جمله عشق اما عشق را اول باید شناخت و در آن صورت با هرکسی و ناکسی به تجربه ی عشق نمی اندیشی و اگر بی آغوش کشیدنِ یاری بمیری نه تنها بد نیست که بهتر از گرفتن دست کسی ست که یار تو نبوده و نیست…

زمانی آغوش و هرآنچه در مسلک عشق است، درست است که از عشق باشد نه هوس یا صرف تجربه ای خام.. این‌ها همه ابزار ابراز عشقند و تو گر عاشق نباشی هرآنچه کردی گناه است و خود خطا..

بزرگترین خطاهای من از زبانم سر زد و خامی همچو غیبت، تهمت، ناسزا و دروغ… ک شرمسارم از اینهمه زشتی و خدا را خواهشم که مرا ببخشد و در دل آنانی که بدان چنین بد بودم شفقت اندازد برای بخشیدن چون من زشت کاری

خدا را شکر می‌کنم زندگی کردم و همیشه در اندیشه بودم و اگر جان و عمری بماند امید دارم به بهتر زیستن با اندیشه های صحیح تر در مسیری سوی کمال و آرامش…

والدینم و خانواده ام عزیزترین هایم بوده اند، هرچند که بیشترین درد را از جانب آنان کشیده ام اما خانواده را باید پذیرفت و بعد آموخت که چگونه با آن به تعادل و صلح رسید، من بعد می‌توان به جای جنگیدن، عشق ورزید… و من در نیمه های شناخت هستم و اگر زنده بمانم امید است برسم به عشق ورزیدن…

هرچه دارم از اوست و نهایت سفرم سمت و سوی او باشد…

الهی آمین و شکر خدایا

لیکو

4 و 47 صبح روز جمعه 6 فروردین

عطسه

یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد… افتاد دنبال راه چاره… تا رسید به گل قاصدک… قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم…؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از تو پول خواستم تا عطسه ات رو قطع کنم…؟ یه نفر به خودش اومد و دید موقع حساب کتاب کردن، عطسه هاش قطع شده… حسابی از خودش خجالت کشید… قاصدک گفت: بیخیال رفیق… بهانه ای شد واسه رفاقت، شروعش با من، بقیه اش با هم.

لیلا کوت آبادی

نقش درد

غرقی به درونم، یا غرقی به خیالم؟
ندانم…
اما تو بدان که من غرقم، غرق آن لبخند شناور روی لبانت، غرق دردم، دردی که مرا کُشت، بی تو در سکوت سرما، درد را نفس کشیدم، من، درد را نفس کشیدم، درد مرا نفس کشید، حالا من نقاشی دردم، درد تو را کِشت مرا کُشت، درد مرا، مرا درد، درد مرو مرا تو از خیال من، تو دردی و از آنِ من…

لیلا کوت آبادی

افق

توی افق چی می‌بینم؟

نشستم تو یه حباب شیشه ای… پشت یه میز بزرگ سفید. کنار تیم نویسندگیم، توی ساختمون نتفیلیکس.

توی آسمون چی می‌بینم؟

پرواز کنار پرنده م که از اول جای خالیش تو قلبم بوده و با اومدنش کامل شده.

توی دستام چی می‌بینم؟

توی دست راستم دست کوچولومون رو می‌بینم که باباش دست چپمو گرفته.

چیه مگه… دوست دارم با دل باز، فکر آزاد و حال خوب و امید فراوان از آیندم بنویسم. ❤️

بماند یادگاری از روزهای سی دو سالگیم.

درباره ی رمان 1Q84

1Q84 (سه جلد)
نویسنده: هاروکی موراکامی (عشق؛ نویسنده‎ ی مورد علاقه‌ ‎ام)
مترجم: معصومه عباسی نتاج عمرانی (نشر آوای مکتوب)


1Q84 با جزئیات و پرداختی غنی؛ موراکامی مثل همیشه از موسیقی سروده تا آدم‌ها و دنیاهایشان؛ از آماده کردن غذا تا نگاه شخصیت‎ ها به دنیا و مفاهیمی مثل عشق و مذهب؛ از معمولی ‎ترین وقایع تا دنیاهای موازی در پس ذهنی سورئال. داستان سرشار از مفاهیم آشکار و پنهان در نام روایت تا طرح جلد و حرف ‎هایی که از زبان شخصیت‎ ها می‎ شنوی. (از 9 که در آینه همان Q است تا چشم سوم.)


روایت به شکل موازی با دو شخصیت شروع می ‏شود. که هر دو به نوعی در شلوغی دنیا تنهایی را برگزیده‌ اند.
آئومامه: مربی باشگاه، زنی باهوش و شجاع با استعدادی شگرف در آدمکشی. او با پایین رفتن از پله‎های اضطراری در یک اتوبان وارد دنیای موازی در زمان 1Q84 می‎ شود.


تنگو: معلم ریاضی با ذهنی خلاق در به تصویر کشیدن دنیای اعداد و داستان‎ ها. او با خلق داستانی (شفیره‎ی هوا) وارد شهر گربه‏ ها می‎شود. (نام رمانی دیگر از هاروکی موراکامی)
زمانی این دو در کودکی با گرفتن دست هم، به هم گره می‎خورند اما زمانه آن‎ ها را از هم جدا کرده تا اینکه با خلق داستان شفیره‎ ی هوا (توسط تنگو و یک دختر نوجوان) وارد دنیای موازی می‎ شوند. با حضور شیاطین و خدایانی که انسان‎ ها را بازیچه ‏ی دستان خود کرده ‎اند. با پیشوا و الهاماتی که از آدم کوچولو‎ها دریافت می ‎کند. گویی این دنیای سایه ‏ای از دنیای خود ماست. این صدای کیست؟ چه کسی می‎داند. خیر و شر هر آن ممکن است جای خود را با هم عوض کنند و تو که در اندیشه ‎ی خیری به آنی در جبهه‎ ی شر ایستاده باشی. چه کسی می‎ داند؟؟


آئومامه عاقبت در زمان 1Q84 و در شهر گربه‎ ها تنگو را می ‎یابد. خیلی محکم و مطمئن دستش را می‏ گیرد و از پله‎های اضطراری بالا رفته و او را با خود به دنیای واقعی می ‎برد. (که حتی شک می‎ کنم آیا این دنیا هم واقعیست؟)
شده از ته دل بخواهی دست کسی را بگیری اما بدانی هیچ وقت امکانش را نخواهی یافت. کافیست وارد دنیای آینه‎ ها شوی. او را پیدا کنی و دستانش را بگیری. ولی بعد از آن معلوم نیست به دنیای واقعی باز گردی یا با معشوق گم شوی به هزار عالم. اما کاش او باشد و گم شوم به هزار هزار عالم.


در یک سوم پایانی کتاب (جلد سوم) زاویه دید جدیدی نیز با نگاه یک کارآگاه خصوصی (یوشیکاوا) به داستان باز می‎شود که از نظر من آزاردهنده بود و برای سبک کردن بار نویسنده در دادن اطلاعات به مخاطب. هرچند زمانی که می‎ فهمی درد و گذشته ‎ی یوشیکاوا چیست، تحملش راحتر می‏ شود اما مرگش در پایان داستان گره‏ ای را برای نویسنده باز می‏ کند تا او هم راحتر به پایان نزدیک شود.


همانطور که با شیفتگی روایت را دنبال می ‏کنی و به پایان نزدیکتر، شک می‎ کنی نکند نویسنده دستت را رها کرده و تو گم ‎شوی در سوالاتی که داری و دنیایی که او برایت ساخته اما نهایت خود را گم شده می ‏یابی. گویا روایت نیمه تمام می ‎ماند اما هاروکی اذعان دارد که می ‎توانسته داستان را تا چند جلد دیگر ادامه دهد اما تا همینجا کافی بوده. داستان‎ های فرعی آدم کوچولوها، بز مرده، فرقه‎ی مذهبی، زن دواگر، مامور محافظ، ناپدید شدن دوست دختر متاهل تنگو، مرگ دوستِ پلیس آئومامه، مردان کله طاس، دختر پیشوا، پروفسور، ماذاها و دوهتا… بدون پایان می ‎ماند.

تنها یک چیز را مطمئن خواهی بود که دست معشوقت را محکم گرفته ‎ای و او را از دنیای زیرزمینی مردگان بیرون می‏ کشی و هربار که برای اطمینان به عقب باز می‏ گردی تا چهره ‏اش را ببینی، هیچ نیرویی او را به دنیای مردگان باز نمی‏ گرداند. شاید هر دو مرده باشیم و سفری بی‌انتها در کشف دنیاهای موازی را شروع کرده باشیم. به هر حال ما هم بمیریم، تمام داستان‎ های فرعی به جز ما نیمه تمام می ‏مانند و ما می ‎دانیم که مرده‎ ایم و تمام.


لیلا کوت آبادی. آذر 99

در جستجوی زمان از دست رفته

چرا بیشتر از قبل همه چی بهم میگه که این دنیا همش توی ذهنمه… نشونه ها چی میخوان از جونم. مثل کلاغ بالای سرم غار غار میکنن تا چی رو بهم بگن… زمانم رو کجا گم کردم که بعد اون اینقدر آشفته ام؟

لیلا کوت آبادی